سقراط (دانم که ندانم)
1. زندگی و زمانۀ سقراط
سقراط حدود 469 پیش از میلاد در آتن به دنیا آمد و در 399 پ.م. اعدام شد. پدرش بنّا و مادرش قابله بود. او با اشاره به حرفۀ مادرش می گفت: «من مانند مادرم عمل می کنم و اندیشه های جدیدی به دنیا می آورم»
2. سقراط: پدرخواندۀ فلسفۀ غرب
سقراط پدر خواندۀ فلسفۀ سیاسی غرب، و نیز بنیانگذار اخلاق نظری بود. او نمایندۀ عنصر همیشه حاضر در فلسفه، روح شکاکیت یا روحیۀ تحقیق بود که هرگز به چیزی اعتماد نمی کرد، مگر اینکه بر حسب عقل ثابت شده باشد. آنچه کسی را فیلسوف می کند وجود همین روحیه است، همراه با این اعتقاد که هر کس باید خودش حقیقت را دریابد و حقیقت هم باید به یقین دریافته شود. تنها ادعای خردمندی سقراط به خلاف دیگران این بود که آشکارا از جهل خودآگاه بوده است. آغازگر فلسفۀ او این بود: «تنها یک چیز را می دانم و آن این است که چیزی نمی دانم.» برخی این تعبیر را تحت عنوان پارادوکس سقراط، (Socratic Paradox) برشمردهاند.
( I know one thing: that I know nothing or I know that I know nothing)
او وظیفۀ خود می دانست که بنا به روش مخصوص خود به دیگران آشکار کند که چقدر در جهل هستند.
از نظر او فلسفه وقتی آغاز می شود که کسی یاد می گیرد شک کند- به ویژه شک در باورهای گرامی داشته شده، در جزم ها و قضیه های بدیهی یا مسلمات برای هر کس. چه کسی می داند که این باورهای گرامی چگونه به یقینیات ما تبدیل می شود، و کدام میل نهایی آن ها را با مهارت در ما راسخ ساخت و لباس تفکر و استدلال بر آن ها بپوشاند؟ اگر ذهن و فکر متوجه خود نباشد و خود را نیازماید، فلسفۀ واقعی تحقق نخواهد یافت.
خود را بشناس=Gnothi Seauton (Know thyself) شعار و سرمشق سقراط بود.
البته پیش از سقراط فیلسوفانی بودند: مردانی با توانایی های زیاد مانند طالس و هراکلیتوس، مردان دقیقی مانند پارمنیدس و تنو (Teno) اهل الئا، و مشاهده گرانی مانند پیساگوراس و امپدوکلس (Empedocles)، اما اغلب آن ها فیلسوفان طبیعی بودند؛ اندیشۀ آن ها متوجه ماهیت خارجی طبیعت بود و قوانین و عناصر اولیۀ جهان مادی و جهان سنجش پذیر را بررسی کردند. سقراط گفت این کارها خوب است، اما موضوعی بسیار ارزشمندتر از این درختان و سنگ ها، و حتی همۀ این ستارگان برای فیلسوفان وجود دارد، و آن ذهن انسان است. او گفت: «بهترین بررسی دانستن آن است که انسان چه باید باشد و چه چیزی را دنبال کند.» سقراط می گفت: «زندگی ناآزموده در خور هستی واقعی بشر نیست،» و با همین موجبیت گرایی در «نفس انسان، از راه بازیافت فرضیه ها و پرسش از مسلمات» به جستجو پرداخت. به ملایمت و با آرامش از مردمی که دربارۀ عدالت با آمادگی کامل بحث می کردند به سادگی می پرسید: «عدالت چیست؟». منظور شما از این واژه های انتزاعی که با آن ها دشواری ها و مسائل زندگی و مرگ را حل و رفع می کنید چیست؟ از افتخار، فضیلت، اخلاق، میهن پرستی چه در نظر دارید؟ منظور شما از «من» چیست؟ و مانند آن ها. سقراط دوست داشت دربارۀ همین گونه پرسش ها و مسائل اخلاقی و روانشناختی بحث کند. عده ای از این «روش سقراطی» (Socratic Method) یعنی خواستن تعریف های دقیق و درست، تفکر روشن و تحلیل دقیق، خشمگین می شدند و اعتراض می کردند که بیشتر از آنکه پاسخ دهد پرسش می کند و ذهن و فکر انسان را آشفته تر از پیش رها می نماید. با این حال، او دو مسئلۀ بسیار دشوار برای فلسفه به ارث گذاشت: فضیلت چیست؟ و دولت خوب کدام است؟ برای آتنی ها در آن زمان این دو مسئله اخلاقی و سیاسی بسیار حیاتی بود و سقراط برای پرورش روحیۀ جستجوگری دربارۀ چنین مسائلی می خواست خردگرایی را ترویج کند. نظم آریستوکراتیک پیشین انضباط و آموزش خاص را بر شهروندان تحمیل کرده بود. این انضباط و آموزش آن ها را برای جنگیدن تربیت و آماده می کرد و معیار مشخصی از درست و نادرست به آن ها داده بود. سقراط می گفت: «عصر خرد، اگر که باید سعادت برای انسان ها آورد نه بدبختی، باید نظام عقلانی تربیت را متداول کند.»
آموزش و تربیت جدید را سقراط فلسفه می نامید، یعنی دوست داشتن و جستجوی خردمندی. او معتقد بود به آتنی ها نباید اخلاق سنتی آموخت، بلکه باید اصول عقلانی طرز رفتار را کشف کرد و زندگی اجتماعی آن ها را بر پایۀ این اصول قرار داد. بدین ترتیب سقراط «با اندیشۀ ژرف خود شالودۀ نظام خردگرایی یونان را برنهاد.» او می گفت که تربیت قدیمی در ذهن و فکر جوانان اندیشه های جزمی دربارۀ درست و نادرست جاگیر کرده است. فلسفۀ جدید، یعنی خردگرایی، باید بکوشد در همگان عقل فردی را پرورش دهد، طوری که او فقط اندیشه هایی را بپذیرد که حقیقت می داند و درست می بیند، و همۀ تباه کاری ها را رد کند، نه ترس از مجازات، بلکه به دلیل درک و فهم کامل آن ها. بنابراین به عقیدۀ سقراط فلسفه باید خود انضباطی عقل باشد و دو وظیفۀ بزرگ دارد: 1- سنجیدن و رد کردن افکاری که نادرست و غیرواقعی می داند؛ و 2- جایگزین کردن رشتۀ جدید اصول پذیرفته شده برای عقل به جای این افکار نادرست و غیرواقعی. بنابراین، سقراط معتقد بود که وظیفۀ راستین فلسفه تعریف واژه ها نیست بلکه کشف واقعیت است. در واقع، آنچه دانشمندان و ریاضیدان ها برای جهان طبیعت انجام می دهند، فلسفه باید برای جامعۀ انسانی انجام دهد. اما انضباط فلسفی عمومیت ندارد و رنج و عذاب بزرگی برای ذهن بشر موجب می شود. فلسفه در گرامی ترین پیشداوری های انسان ها کنکاش می کند و نشان می دهد که این گونه پیشداوری ها هیچ بنیاد عقلانی ندارد، و آنچه را که نظریه ای منطقی تصور می شود، مجموعه ای از تضادها می داند. فلسفه خواستار توسعۀ آزاد ذوق و لذت های فردی نیست، بلکه می خواهد انسان داوطلبانه زندگی خود را براساس آمریت های عقل تنظیم کند. سقراط معتقد بود که آموزش های او می تواند دموکراسی آتن را از فروپاشیدن نجات دهد.
فیلسوفان پیش از سقراط همه در این دلمشغولی شریک بودند که می خواستند مبادی نخستینی برای تبیین کل طبیعت پیدا کنند. به زبان امروز، به «کیهان شناسی» یا «علم» از یک سو، و «فلسفه» از سوی دیگر، یکسان توجه داشتند. سقراط خواسته و دانسته بر ایشان شورید، زیرا معتقد بود که آنچه ما بیش از هر چیز به دانستن آن نیازمندیم این است که خودمان چگونه باید زندگی کنیم نه اینکه طبیعت چگونه عمل می کند و، بنا بر این، لازم است بیشتر و بالاتر از همه چیز به مسائل اخلاقی برسیم.
3. روش و آموزۀ سقراط
سقراط با روش پرسش و پاسخ، که به نام «یالکتیک یا جدل» شناخته شده است، می آموخت. «روش استدلال او قیاسی و کاملاً خردکننده بود.» او جز حقایق و استدلال قوی مبتنی بر حقایق به چیز دیگری اهمیت نمی داد. او معتقد بود نخست باید «فرضیه» شخص را سنجید- یعنی آن تعریف قراردادی مثلاً از شجاعت یا عدالت را- و سنجش و ارزیابی آن به کمک مثال هایی از زندگی واقعی، ثابت خواهد کرد که آیا آن فرضیه ناقص است یا در آن آیا تناقص گویی وجود دارد یا نه. این روند به «فرضیه» دیگری خواهد انجامید که به نوبۀ خود باید سنجیده شود و در صورت لزوم، آن هم رد خواهد شد. بنابراین می توان این روش را روشی منفی یا مبتنی بر نفی توصیف کرد. اما هدف آن در واقع بسیار مثبت است. سقراط با محسور کردن، طعنه زدن و با هیجان و تفکر بسیار تند در واقع می کوشید دریابد که «شجاعت» و «عدالت» چیست. او به ارزیابی پاسخ ها می پرداخت و آن ها را رد می کرد، اما گرفتار بی تصمیمی نبود و اعتقاد داشت که پاسخی وجود دارد و خیلی مهم است که او آن را پیدا کند. او گفت یگانه هدایتگر انسان دانش است؛ دانش راستین که از ظواهر بگذرد و به عمق راه یابد، انگیزه ها و منافع دوره ها و شخصیت های گذشته را نادیده گیرد، و به حقیقتی دست یابد که جهانی و ابدی است. ارسطو نظر داده است که سقراط به دو دلیل مهم و اصیل است: تعریف مفاهیم عام، و استفاده از روش قیاسی.
بدین ترتیب سقراط عقیده داشت که بهترین راه پیدا کردن حقیقت آن است که نخست تضادهای موجود در فکر را پیدا کرد و پس از پیدا کردن تضادها و برخورد تضادها با یکدیگر، بتوان حقیقت را به خوبی به دست آورد. این روش، که همان روش دیالکتیکی یا جدلی تفکر است جنبۀ مثبت فلسفۀ یونان باستان دانسته شده است.
سقراط نه تنها به علت روش قیاسی یا جدلی خود نامدار است، بلکه به دلیل آموزۀ بسیار معروفش، که به آموزۀ «دو دانش» نامبردار شده است، اهمیت دارد. سقراط معتقد بود دانش و فضیلت یکسان اند. به همین دلیل است که گفت: «دانش فضیلت است.» (Virtue is knowledge) او عقیده داشت دو نوع دانش وجود دارد: یکی که صوری است و دیگری که راستین است. او گفت که وظیفۀ همۀ انسان ها است دانش راستین را بیابند و فقط وقتی می توانند این کار را بکنند که «خودشان را شناخته باشند،» یعنی اینکه بدانند به واقع چقدر می دانند. می توان دریافت که «به نظر سقراط گوهر شناخت عبارت از کشف امر عام در تعدادی اشیاست. او همه را به توجه به خودشناسی فرا خواند. خود را بشناس، نکتۀ اصلی و هستۀ مرکزی فلسفۀ سقراط بود.». اگر دانش فضیلت است و دو نوع دانش هم وجود دارد، پس دو نوع فضیلت نیز وجود دارد: فضیلتی که بر دانش مبتنی است و فضیلتی که به سادگی بر عقیده. فضیلت مبتنی بر دانش محکم و استوار است، اما فضیلت مبتنی بر عقیده نااستوار است و ممکن است فراموش شود. فضیلتی که بر دانش مبتنی است قابل درک است و می توان آن را آموخت. همۀ اینها اهمیت این گفتۀ سقراط را نشان می دهد که: «فضیلت قابل آموزش است.»
سقراط در این معنا معلم اخلاق هم بود. تایلور سقراط را بنیانگذار سنت اخلاق غرب دانسته است. بنا به این سنت، انسان دارای نفس است و اعمال او باید با سرشت و ماهیت این نفس مطابق باشد. سقراط نفس را نامیرا می دانست و معتقد بود مراقبت درست از آن ایجاب می کند که کردار و پندار انسان طبق معیار عقلانیت باشد. انسان باید به نیازهای خود لگام زند و اگر که باید این کار را بکند باید یک زندگی اخلاقی داشته باشد.
4. فلسفۀ سقراطی «خود را بشناس» (Know thyself)
سقراط کاشف واقعی ذهن یا نفس بود. شعار تربیتی سوفسطها این بود: «از خود دفاع کن» اهمیت کاروزندگی سقراط در این کوتاه گفتۀ اوست که: «خود را بشناس». به عقیده او احترام به خود، دانش از خود، و مهار خود بزرگترین آیین یا دین بود. او گفت:
· -احترام به خود، خودشناسی، کفّ نفس،
· -فقط این سه انسان ها را به قدرت حاکم رهبری می کنند.
سقراط به علوم طبیعی ارزش چندانی قائل نبود و توجه کمی به آن می کرد: «سقراط ... ایده آلیسم عینی را پایه گذاری کرد. ... او فلسفۀ طبیعی را به رسمیت نمی شناخت، نسبت به شناخت طبیعت نظر مخالف داشت و در نظریه اش دربارۀ معرفت به حواس کم بها می داد.» اما او در مفهومی برجسته به علم اعتقاد داشت، به علم جدل، یعنی بیرون کشیدن تفکر روشن، مستقل و نهایی از افکار و تفکرات یک نفر. «خود را بشناس» گفتار اخلاقی قدیمی یونانی بود که سقراط به آن نظر داشت. تفسیر سقراط از این گفتار آن بود که انسان باید ذهن و فکر خود را بشناسد: «او همه را به توجه به خودشناسی فرا می خواند. خودت را بشناس! این نکته اصلی است و هستۀ مرکزی فلسفۀ سقراط است.» او امیدوار بود انسان ها وظایف زندگی خود را تجزیه و تحلیل کنند و به دریافت روشنی از هدف های خود برسند. رستگاری سیاسی با این تحول سلامت اخلاقی ارتباط تنگاتنگ داشت و بدین ترتیب اخلاق و سیاست با یکدیگر پیوند یافته بودند. همین تمایل تأثیر عمیقی بر اندیشه های سیاسی افلاطون گذاشت.
سقراط با روش منطق خود مفاهیم اجتماعی را تحلیل کرد و هم او بود که فلسفه را به حوزۀ اخلاق و سیاست کشاند و آن ها را از روش و اعتبار علمی برخوردار کرد. ارسطو گرایش های اصلی فلسفۀ سقراط را چنین مشخص کرد:
1. 1. فضیلت یا علوّ اخلاقی با دانش یکسان است،
2. 2. بنابراین، فساد و کردار بد اخلاقی در همۀ موارد نتیجۀ جهالت یا خطای فکری است،
3. 3. و بنابراین خطا همیشه غیرارادی است.
5. دموکراسی از نظر سقراط
آموزش های سوفسطها فنونی در اختیار انسان ها قرار می داد تا به آنچه می خواهند دست یابند. سوفسطها به سلامت معنوی شاگردان خود توجه نداشتند، بلکه می خواستند چیز مفیدی فراهم آورند که مردم به خاطر آن حاضر به دادن دستمزد بودند. سقراط با محافظه کاران موافق بود که این گونه آموزش ها برای انضباط قدیمی آتن آریستوکرات زیانبار است. این آموزش به هوشمندان توانایی می داد اما برای استفاده از این توانایی هیچ اصلی در اختیار نمی گذاشت. به همین دلیل، به عقیده سقراط، این گونه آموزش فردگرایی بی پروایی را به وجود آورد و خیر جامعه و جماعت را نادیده گرفت. او معتقد بود زمانی که محدودیت های اخلاقی و دینی برداشته می شود، هر یک از شهروندان آزاد می شدند هر کاری که خواستند انجام دهند؛ و آموزش و تربیت به جای شفا دادن جامعه سبب بدتر شدن تضادها و کشاکش های اجتماعی می شود. به عقیده سقراط این همان بیماری بود که دموکراسی آتن از آن رنج می برد. کشاکش های طبقاتی و اقتصادی ناشی از کار سرمایه، نتیجۀ فلسفۀ آزادی عمل فرد بود و اگر عقل نمی توانست خود انضباطی جدیدی به وجود آورد، عقیدۀ حق داشتن قوی ترها در آتن حکمفرما می شد. در آتن زمانۀ سقراط قوانین، که بر عقل مبتنی هستند، حاکم نبودند. دستگاه اداری به دست کسانی افتاده بود که هرگز به سیاست نیاندیشیده بودند. به همین دلایل بود که سقراط دموکراسی آتن را سخت مورد حمله قرار داد: «او دشمن دموکراسی بود.» به نظر او می رسید که دموکراسی آتن به مانند گلۀ گوسفندان است، حکمرانی جهل و خودپرستی است. با این گونه انتقادات انقلابی، سقراط سراسر ساختمان دستگاه حکومت را می لرزاند. محکوم کردن دموکراسی سبب دشمنی های زیاد با او شد، زیرا دموکراسی ریشه های ژرفی در قلب آتنی ها دوانده بود.
6. آموزۀ سقراطی آریستوکراسی
اساس دموکراسی آتن بر این بود که همۀ شهروندان برابرند و به طور مساوی هم حق شرکت در حکومت را دارند. سقراط بر نظریۀ برابری همۀ انسان ها که از اصول دموکراسی بود و بر انتخاب مقامات از راه رأی گیری حمله کرد، و اعلام نمود دولت باید در حاکمیت آریستوکراسی هوشمندان باشد «عامۀ مردم از دانش به دورند.» او همچنین بر فرمانروایی مجلس حاکم، یا اکلزیا، (Ecclesia) اعتراض کرد، که در آن خیاط و بندزن و پینه دوز و شکارچی با آن ها که به واقع چیزی از هنر سیاست می فهمیدند رأی برابر داشتند. آن طور که از کتاب های منو (Meno) و گورجیاس نوشته افلاطون می دانیم، سقراط از سیاستمداران آتن نیز که تحت هدایت اکلزیا بودند انتقاد می کرد و آن ها را چوپان های دروغین توصیف می نمود که با «لنگرگاه ها و باراندازها و دیوارها و مالیات ها» ادارۀ شهر را به دست گرفته اند و با آزاد گذاشتن تودۀ مردم و فراموش کردن چیزهایی که به عدالت و میانه روی تعلق دارند، در جستجوی محبوبیت اند. سقراط در مخالفت با این چیزها نیاز به دانش تخصصی برای ادارۀ کارهای سیاسی را اعلام کرد. در این جا می توان پایۀ آموزۀ تخصصی کردن کارها را دید که افلاطون در جمهور به طور مفصل توضیح داد. سقراط حکومت دموکرات آتن را به عنوان هرج و مرج که در آن هیچ اندیشه ای وجود ندارد و تودۀ مردم با شتاب و نادانی تصمیم می گیرند و سبب نابودی می شوند، محکوم کرد. او می پرسید آیا موهوم پرستی نیست که صرف عدد یا اکثریت سبب خرد خواهد شد؟ آیا در سراسر جهان نمی بینیم که تودۀ مردم ابله تر، خشن تر و ظالم تر از مردمان پراکنده و تنها هستند؟ آیا شرم آور نیست آن ها که خوب حرف می زنند نه آنکه حرف خوب می زنند بر مردم حکومت کنند؟ به یقین مدیریت دولت کاری نیست که همگان بتوانند هوشمندانه انجام دهند؛ کاری که به هزاران اندیشۀ پاکترین ذهن ها و فکرها نیاز دارد. او می پرسید دولت چگونه ممکن است قوی باشد اگر عاقل ترین مردان آن را رهبری نکنند؟ و اعلام می کرد فقط به آن ها که عمیق ترین خردمندی و عالی ترین فضیلت را دارند می توان مدیریت حکومت را واگذار کرد. بنابراین سقراط حکومت عدۀ زیاد، یا اکثریت مورد نظر دموکراسی را، حکومت بی فضیلت ها و آشکارا نادرست می دانست.
اما سقراط هیچ فلسفۀ فردگرایانه ای در برابر دولت مطرح نکرد. او در عین حال که با حکومت دموکراسی زمان خود مخالف بود اما می دانست که انسان حیوانی سیاسی است و رشد و تحول او مدیون دولت است و بنابراین دولت را بسیار ارج می گذاشت.
7. سقراط محافظه کار و رادیکال
او فرزند خلف و وفادار آتن بود و در ارتش آتن و همچنین به عنوان عضو حکومت با صمیمت و اشتیاق خدمت کرد. قوانین کشور از نظر او بسیار محترم بودند و برای آن ها نوعی الوهیت و تقدس قائل بود. نباید از قوانین سرپیچی شود حتی اگر برای درستکاری و عدالت باشد. او را به زندانی انداختند که فرار از آن بسیار آسان بود، اما او از زندان خارج نشد و با قوانین آتن محکوم شد. از نظر او هیچ قاعدۀ عدالت طبیعی که خارج از قانون باشد وجود نداشت. او قانون را درست و عادلانه می دانست و بنابراین هر جا را که تحت فرمان فانون، درست یا غلط، قرار داشت خوب می پنداشت. از نظر او هر دوی فرمانروا و شهروند تابع اقتدار قانون بودند. سوفسطها قانون را در خدمت فرمانروا می دانستند، اما سقراط آن را حاکم بر فرمانروا می دانست. او در جایی قانون را چنین توصیف کرد: «موافقت شهروندان با تعیین آنچه باید انجام دهند و انجام ندهند.» بنابراین اعلام نمود که سودمند است از قانون پیروی شود و بین وظیفۀ عمومی و منافع خصوصی افراد تضادی نیست.
8. مرگ سقراط
«شاه دموس (مردم) نمی توانست این خرمگس طاعون آور را تحمل کند» (سقراط خود را خرمگس (Gadfly) می نامید). اتهامات بی دینی و فاسد کردن جوانان آتن علیه او اقامه شد: «این است آن بی دینی که معتقد است خدا یکی است» و انبوهۀ مردم، عصبانی به مرگ او رأی دادند و او را با 280 رأی در برابر 220 رأی محکوم به نوشیدن شوکران (Poison hemlock) در 399 پیش از میلاد کردند. دربارۀ دلایل محکومیت او تفسیرهای گوناگونی شده است: «او متهم شد از پرستش خدایانی که دولت می پرستید خودداری کرده است، دین جدیدی را تبلیغ نموده، جوانان را فاسد کرده است، و برای این اتهامات محکوم شد.» مدعی این اتهامات تاجر چرم فروشی به نام آنوتوس بود، که سقراط پسرش را اندرز داده بود از کار دباغی دست بردارد و به فلسفه بپردازد. آنوتوس اصرار کرد مجازات فاسد کردن جوانان مرگ است. «در این منازعه بدبختانه چرم [بر علم] پیروز شد». سقراط در آخرین لحظات زندگی گفت: «دغدغه به خود راه ندهید و به خود بگویید که فقط جسم مرا به خاک خواهید گذاشت،» و «جام [شوکران] را به لب گذاشت و تمام آن را، به خوشی، سرکشید.»
gadfly کنایه ای است به این موضوع که سقراط هنگامی که به اتهام فاسد کردن جوانان به محاکمه کشیده می شود، در دفاع از خویش در دادگاه خطاب به آتنیان می گوید: شما مردم این شهر مانند اسب تنبلی هستید که احتیاج دارید برای اینکه براه بیفتید خرمگسی گاهی به شما نیش بزند و من همچون آن خرمگس بوده ام که نیشکی می زده ام و شما را به اندیشیدن وامی داشته ام و اکنون اگر مرا بکشید، دیگری را مثل من نخواهید یافت.
اتهامات علیه سقراط دو جنبه داشت: یک جنبۀ دینی، و دیگری آشکارا اخلاقی؛ اما شاید هر دو جنبه در واقع بر زمینه های سیاسی مبتنی بوده است، و ضربت واقعی اتهام نیز در همین زمینۀ سیاسی است: «آموزش های اخلاقی سقراط و آثار و نتایج سیاسی این آموزش ها، اصل و اساس اتهامات او بودند». سقراط با دموکراسی که شکل حکومت در آن زمان بود مخالفت کرد که شاید همین امر فاسد کردن جوانان تعبیر می شد.

بدین سان، پاسداران سنت ها وجود سقراط را تاب نیاوردند و به هلاکتش رساندند. «تا آغاز سدۀ چهارم پیش از میلاد، اقتصاد جدید شهری سنت ها را سست و آزاداندیشی و فردگرایی اقتصادی را رایج کرده بود. سقراط با آنکه شهر کهن را گرامی می داشت، از سنت های کهن آزاد بود و دگرگونی شهر را می خواست. ... براستی اعدام سقراط اعتراض نظام کهن بود بر ظهور و رشد فردگرایی.»
9. سقراط و سوفسطها
1. سقراط فکر می کرد آموزش و تربیت باید سبب رشد توانایی کلی فرد شود. سوفسطها فکر می کردند آموزش و تربیت وسیلۀ کسب توانایی عمل به روشی خاص است.
2. هر چند که سوفسطها و سقراط می خواستند انسان ها شهروندان خوبی بار آیند، اما از لحاظ روحیه و روش آموزش و تربیت تفاوت داشتند.
3. سوفسطها نسبت به حقیقت بی تفاوت بودند، اما سقراط اهمیت زیادی به آن داد. او به حقیقت عینی قانون عام اعتقاد داشت و آماده بود که زندگی خود را در راه جستجوی آن صرف کند. اما سوفسطها این همت را نداشتند.
4. سوفسطها ذهن گرا بودند، یعنی بر سنت ها که عظمت آتن بر آن بود حمله می کردند، اعتقادات و مراسم دینی، اندیشه و اعمال اخلاقی را ساخته و پرداختۀ انسان ها می دانستند و بنابراین می گفتند آنچه را که انسان ساخته می تواند از بین ببرد یا دوباره بسازد. سقراط خطرهای موجود در شورش علیه سنت و اقتدار را به روشنی می دید و معتقد بود وقتی اقتداری برانداخته شد دیگر مانند گذشته برپا نمی شود.
5. سقراط معتقد بود عقل و خردمندی را نمی توان مانند یک کالا فروخت. او در ازای آموزش شاگردان از آن ها دستمزد نمی گرفت. اما سوفسطها که خارجی های مقیم آتن و بی ریشه بودند، وضع اقتصادی مناسبی نداشتند و از شاگردان خود مزد می گرفتند. نیازهای سقراط اندک بود و دوستانش هم آن ها را برمی آوردند.
6. سقراط می گفت که نیکی را نمی توان آموخت اما سوفسطها می گفتند می توان. سوفسطها معتقد بودند که خیرونیکی یک هنر است. اما سقراط می گفت نیکی توانایی کلی نفس است و شخصی که این توانایی را دارد، همیشه به روشنی درست عمل می کند. اگر نیکی یک هنر باشد نمی تواند در دو مسیر خوب و بد به کار رود. بنابراین نیکی را نمی توان آموخت.
7. در حالی که سوفسطها در نظر داشتند تغییر چیزها را بررسی کنند، سقراط می کوشید در فراسوی تغییرات، ثبات را ببیند.
8. سقراط استدلال قیاسی و تعریف های عام را با نظر به مفاهیم ثابت به کار می برد. سوفسطها آموزه های مبتنی بر نسبیت را با رد مفاهیم کلی در نظر داشتند.
9. سقراط به خلاف سوفسطها از آموزش فلسفی سیاستمداران طوری که آن ها با بنیادهای علم سیاست آشنا شوند هواداری می کرد.
10. سقراط می گفت که سیاست هنر است و سیاستمدار هنرمند. نتیجه آنکه مانند هر هنرمندی که خیر هنر را در قلب خود دارد، سیاستمدار هم که یک هنرمند است باید منافع همنوعانش را پیش ببرد. اما سوفسطها ایستار کاملاً متفاوتی داشتند و می گفتند همه چیز برای پیشبرد رفاه فرمانروا یا قدرتمندان است.
11. فلسفه یونان در اساس استعاری و تشبیهی بود و فلسفۀ سوفسطها به طور عمده انسان گرایانه بود. اما انسان گرایی سوفسطها نزد سقراط به اوج خود رسید. او بارها و بارها تأکید کرد نخستین وظیفۀ انسان آن است که خودش را بشناسد.
10. جایگاه سقراط در تاریخ اندیشۀ سیاسی
سقراط در تاریخ اندیشۀ سیاسی جایگاه منحصری دارد. خاطرۀ مرگ او بیشتر از خاطرۀ زندگیش قوی بوده است. «از نظر آباء مسیحی اولیه، او پیش از مسیح، مسیحی بوده است؛ قدیس و شهید فلسفه» او عقلانیت انسان و خدا را موعظه کرد و گفت تا زمانی که به این دو اعتقاد نیابیم، آموزش و تربیت سالم یا جامعۀ سعادتمندی نخواهیم داشت. زندگی او نشان داد که این اعتقاد کافی نیست و بدون آگاهی از اصول رفتار بشر، و از ماهیت خدا، ممکن است بسیار زیانبار باشد. اما او معتقد بود مرگش به دیگران الهام خواهد بخشید تا این چیزها را کشف کنند و آگاهی و دانش لازم را به دست آورند. سقراط نخستین شهید فلسفه بود که حقوق و ضرورت آزادی اندیشه را اعلام کرد، به دولت احترام گذاشت، و از درخواست ترحم از انبوهۀ مردمانی که همیشه حضور سیاسی آن ها را محکوم کرده بود، خودداری نمود.
سقراط منتقد قوی رسوم و شعائر متعارف و پریشانی متداول روزگار خود بود. بزرگترین توجه سقراط عشق به خردمندی بود، و خردمندی به نظر او منافع اصلی و بنیادی دولت را تشکیل می داد. او خصوصیات دموکراسی آتن- استفاده از رأی، ترکیب اکلزیا و جهالت سیاستمداران آتن را که با حاکمیت خرد مغایر می دانست مورد انتقاد تند قرار داد. ایمانی استوار بر اصول بنیادی خاصی داشت- نامیرایی نفس، عینیت معیارهای اخلاقی، و واقعیت جهانی ثابت و بی تغییر در فراسوی جهان حس و زمان.
او حاکمیت دانش را موعظه کرد. آموزۀ حاکمیت دانش می تواند به راحتی، در کاربرد سیاسی، به آموزۀ استبداد روشنگرانه تبدیل شود. همین استبداد روشنگرانه را افلاطون بعد در جمهور پذیرفت. نظریۀ استبداد روشنگرانه لزوماً دشمن دموکراسی بود، ممکن بود دشمن حاکمیت قانون هم باشد. این همان نتیجه ای بود که افلاطون زمانی آماده بود بدست آورد. سقراط حکومت جهل را به سود خودپرستی محکوم کرد. او گفت برای هدایت مناسب دولت لازم است که خرد حکمران شود. سیاست موضوعی برای اندیشیدن است، و حکومت مورد توجه عقل و خرد. افلاطون بسایر تحت تأثیر این اصول سقراطی بود.
سقراط دولت را شکل طبیعی و ضروری اجتماع بشری می دانست. او به قوانین شهر دولت احترام گذاشت و آن ها را فقط از فرمان های خداوند کمتر مقدس دانست. با توجه به این، اهمیت او در این واقعیت است که وجود «قانون» را واقعی تر از وجود هرگونه سازمان سیاسی آشکار کرد. بارکر گفت: «بزرگترین درسی که از زندکی سقراط می آموزیم این است که به خاطر وجدان، انسان باید حتی علیه سزار قد علم کند». سقراط با زندگی نجیبانه و آموزش های بزرگ فلسفی، (این سیاستمدار و اندیشه پرداز کافه نشین آتن، آن طور که جرج کاتلین توصیف کرد) یکی از برجسته ترین چهره های تمدن اروپا بود و هست.
من سقراط این زمان و مکان
سقراط شاید مانند امروز از نحوۀ اداره کشور به وسیله دموکراسی ناراضی بود. او می دید که انسان های بی لیاقت و جاهل زمام امور را بدست گرفته اند و با خرافات و شعار و ترویج نادانی کشور را در دست گرفته اند و چون انسانی عقل گرا بود خواستار آریستوکراسی عاقلانه و حاکمیت خرد بر جامعه شد (خواهان دیکتاتوری عقل گرا). در نتیجه آموزش های او از دید حکومت فاسد کردن جوانان محسوب می شد.
۱. منابع نوشته ها در مطلب «آغاز» آمده است.