بارکلی: جهان بسته به اراده ی خداوند
![]()
جملهٔ مشهور وی «Esse est percipi» (ترجمه تقریبی: شرط وجود، درک شدن توسط حواس است) پاسخی به مسایل دوالیسم رنه دکارت بود، و تا مدتها در محافل فلسفی مورد بحث بود. او معتقد است که مادّه و شیئی وجود حقیقی ندارد و آنچه هست و می بینم "نور است و رنگ" که با چشم دیده می شود.
شهر برکلی در کالیفرنیا و دانشگاه برکلی به افتخار وی نامگذاری گردیدهاند.
بارکلی در بیست و چهار سالگی به نگارش فلسفه و نقطه نظرات خویش پرداخت. وی به دلیل علاقه ای که به اعتقادات دینی داشت تحت تعالیم مذهبی درآمد و کشیش شد. بارکلی علاوه بر فلسفه به باستان شناسی، جغرافیا و اقتصاد نیز علاقه مند بود. وی در دوران عمرش سفرهای بی شماری کرد و بر مشاهدات خود افزود.
با آنکه بارکلی نظریه منسجمی را در فلسفه اخلاق ارائه نداده ولی بر این باور بود که می توان اخلاق را همچون ریاضیات، برهانی و قاعده مند نمود. البته این امر بدان معنا نمی باشد که اخلاق و فلسفه اخلاق جزئی از ریاضیات ناب می باشد. این دیدگاه را پیش تر از او "جان لاک" بیان نموده بود.
رفتن از فلسفه ی لاک به فلسفه ی بارکلی از جهتی آسان است چون شهرت بارکلی بیشتر به دلیل رد کردن چیزی است که لاک قبول کرده، یعنی عقیده به وجود جوهر مادی. بنابراین، یکی از کارهایی که بار کلی می کند، ابراز واکنش در برابر لاک است. حرف اساسی او از حیث منطقی-که بسیار هم عمیق است- این است که هیچ چیز در تجربیات ما به ما اجازه نمی دهد وجود چیزی را استنتاج کنیم که در تجربه نیست. البته اگر او طرف سؤال قرار می گرفت، با دکارت موافقت می کرد که من از طریق مستقیم ترین و بی واسطه ترین تجربه، می دانم که محتویات خودآگاهیم [یا آگاهی هایم] هر آن چیزی است که هست. منتها بارکلی می گفت که ما هرگز حق نداریم بر این اساس، وجود اشیاء مادی دست نیافتنی و تجربه نشدنی و ناگنجیدنی در قالب مفاهیم را در جهان خارج مدعی شویم که علت حصول بعضی از این تجربه ها برای ماست؛ و حتی نمی دانیم وقتی چنین ادعاهایی می کنیم، اصولاً حرفمان چیست. تنها چیزی که همیشه می توانیم بدانیم این است که تجربه هایی هست و فاعلی [یا شناسنده ای] که تجربه برای او حاصل می شود.
در آن زمان اغلب فلاسفه معتقد بودند که دو نوع وجود در جهان وجود دارد: 1- وجود جسمانی. 2- وجود روحانی. از این رو جسم را فاقد ادراک و شعور می دانستند. و علم و ادراک را نیز به دو نوع علم حسی و علم عقلی تقسیم می نمودند. اما بارکلی دو نوع بودن موجودات را نپذیرفته و تصدیق نمود که علم انسان منحصر به تصوراتی است که از راه حس برای او استحصال می گردد. لذا وی منکر وجود جسم و مادیات شد. و اظهار داشت که وجود را تنها برای اموری می توان تصدیق نمود که یا ادراک کننده باشد یا بتواند ادراک شود.
وی بر این باور است که ذاتی که انسان می تواند به وجود آن پی برد نخست ذات خداوند است و دوم ارواح و نفوس که مخلوق اند. وی معتقد است صور ملموس را خداوند در اذهان ایجاد می کند. لذا آنها را اشیاء و حقایق می نامیم. امّا تصورهای ذهن که عقل آن را به وجود می آورد تصویر صور محسوس می باشند. لذا قوت آنها از محسوسات کم تر است. بارکلی محسوسات را به معانی و احساسات را به معانی تشبیه می نماید. یعنی همچنان که از الفاظ به معانی آن پی برده و مفاهیم را استنباط و درک می نماییم. انسان به کمک حواس خود برخی از منفعت و مضرات و خوبی و بدی را درک می کند.
وی معتقد است که علت حقیقی امور خداوند است و بحث در مورد این علت حقیقی در فلسفه اولی انجام می پذیرد. وی تصور را امری انفعالی می داند. اما نفس به زعم بارکلی ذاتی است فعال و شاید عین فعالیت. لذا در منظر وی اضافه تصور بر نفس، جمع ضدین بوده و اگر کسی بخواهد از نفس تصوری داشته باشد مانند آن است که بخواهد شب را آیینه روز بسازد. وی معتقد است که نفس قابل تصور نیست هرچند که وجودش برای همگان آشکار و مبرهن است.
وی پذیرش دیدگاه شافتسبری را با چالش های اساسی مواجه می دانست. بارکلی همانند نظریه پردازان عقل گرا بر عامل عقل و نقش ارزنده آن در زندگی اخلاقی تأکید می ورزید. وی معتقد بود که قانون اخلاقی اقتضا می کند که انسان مصلحت راستین خود را بر وفق عقل جستجو نماید. عقل از منظر بارکلی به انسان توانایی و قوه ادراک می بخشد تا انسان با درستی چاره جویی نماید که مصلحت راستین او در چیست.
با این توصیف بارکلی از تعبیر و استعاره مصلحت، تعقل و خود دوستی عقلانی در رویکرد خود استفاده نمود. وی معتقد بود پافشاری بر خیر همگانی با تأکید بر اولویتِ خود دوستی عقلانی تعارضی ندارد. همچنین اعتقاد به اعتبار قواعد کلی اخلاقی و اعتبار معیارها با اعتقاد به اینکه هر انسانی طالب مصلحت خویش است، ناسازگار نبوده و تنافی ندارد. وی بر این باور بود که خوددوستی عقلانی و فراگیرنده، غیرخواهی را نیز دربرخواهد گرفت.
![]()
بارکلی به همراه خانواده خویش
در رویکرد بارکلی مبانی اخلاقی از دیانت متمایز و جدا نمی باشد. وی معتقد بود که اخلاق و دیانت به هم وابستگی و پیوستگی دارد. از منظر وی وجدان اخلاقی، همواره هستی خداوند را مفروض می دارد.
بارکلی شکاک جلوه می کند، در حالی که او به شدت ادعا داشت فلسفه اش ضد شکاکیت است و خودش به هیچ وجه نه در آنچه حواس ما به ما می دهند شک می کرد و نه در اینکه چیزی در خارج هست که منشأ حسیات است. تنها ادعایی که می کرد این بود که این چیزی که خارج از ماست مادی نیست، ماده نیست، و می خواست بگوید که بنیادی ترین و جوهرترین چیزها در دنیا و تنها فاعل یا علت حقیقی، روح است: روح نامتناهی و روح های متناهی مخلوق.
به نظر می رسد که هدف اصلی بار کلی نه انکار چیزی، بلکه اذعان به چیزی بوده، یعنی قائل شدن به اینکه هستی «حقیقی»- کل این هستی- روحانی است.
فکر می کرد حکمایی از قبیل لاک و دکارت جهان مادی را به قسمی خدا تبدیل کرده اند و ماده را با وجود اینکه در اصل آفریدۀ خداوند بوده، چیزی دارای وجود مستقل و طبیعت خاص خودش معرفی کرده اند و عالم مادی به نظرشان مثل ساعت عظیمی است که حتی اگر خداوند برای استراحت به سفر هم می رفت، همچنان به تیک تیک ادامه می داد. چنین چیزی، به عقیدۀ بارکلی، تقریباً مساوی با الحاد و رقیب تراشی برای ذات باری بود. پیش از او هم خیلی از فلاسفه قویاً احساس کرده بودند که اعتقاد به اصالت ماده یا مسلک مادی، سرچشمۀ الحاد و خداشناسی است و به هر کس که برای ماده مقامی برابر با روح قائل بود، می تاختند. در انگلستان، گروهی به نام افلاطونیان کیمبریج برای دفع خطر مسلک مادی این طور استدلال کرده بودند که وجود، زنجیره یا نردبانی است که روح در آن روی پلۀ وجودی بالاتری از ماده قرار دارد. بارکلی شاید اول کسی بود که به فکر افتاد وضع ماده را معکوس کند، به این وسیله که بگوید عالم محسوس بنا به طبیعتی که دارد وابسته به ذهن است. لاک تمیز گذاشته بود بین جهان آن گونه که به ما می نماید و آنطور که در ذات خودش هست؛ بارکلی از این تمایز استفاده کرد و جهان را آن طور که ذاتاً هست برید و دور انداخت و فقط جهان را آنگونه که به ما می نماید باقی گذاشت. علت مستقیم این جهان «در ذهن ما»، خداست. بارکلی ادعا داشت که وجود هیچ چیزی را که نزد مردم عادی به حساب می آید یا اهمیت دارد، منکر نیست؛ فقط تعبیر انحرافی فلاسفه را دور می اندازد.
لاک تا آخر نگران این بود که حتی بهترین علمی که در دست است، سرانجام باز می رسد به همان واقعیت های خام از قبیل قانون نسبت عکس مجذور فاصله، در حالی که بارکلی معتقد بود که هر قانونی، بنا به طبیعتی که دارد، صرفاً یکی از واقعیات خام است و چیزی نیست جز توالی و ترتیبی که خدا مطابق آن به وسیلۀ تصورات در ما تأثیر می گذارد. خداوند از برقرار کردن این توالی منظم در تصورات ما مقصود خاصی داشته که بارکلی آن را به قیاس با زبان تبیین می کند.
بارکلی می گویدروح نامتناهی و ناکرانمندی وجود دارد که همان خداست؛ روح های متناهی و کرانمندی هم وجود دارد که ما باشیم. خدا ما را آفریده و از طریق جهان خودش با ما در ارتباط است. خداست که همۀ تجربه هایی را که برای ما حاصل می شود به ما می دهد. بنابراین، آنچه ما اسمش را جهان گذاشته ایم، در حقیقت به منزلۀ زبان خداست، و نظم های قابل فهم در جهان- یعنی قوانین علمی و معادلات ریاضی که با تجارب ما عجین شده- به مثابۀ قواعد صرف و نحو آن زبان است، یعنی ساخت سخنانی که خدا خطاب به اذهان انسانی ما می گوید. و بنابراین، به هیچ وجه نیازی به فرض [وجود] ماده نیست چون کاری انجام نمی دهد.
ولی اگر، به این مفهوم، کل هستی یا واقعیت، ذهنی است، بارکلی چگونه می خواهد این حقیقت را تبیین کند که چرا من نمی توانم هر چه را می خواهم به حس ادراک کنم؟ اگر چشمهایم را ببندم و دوباره باز کنم، این میزی را که اینجاست می بینیم و نمی توانم بخواهم که نبینم، ولو بمراتب ترجیح بدهم که چشمم به یک کاناپه بیفتد یا فضای خالی. اما اگر هرگونه ادراک حسی وابسته به ذهن است، چرا نباید چنین چیزی میسر باشد؟ لاک و دیگران اگر در برابر این سؤال قرار می گرفتند، جواب می دادند: «برای ینکه میزی اینجا هست، مستقل از اینکه به ادراک دربیاید، و به نحوی در شما تأثیر می گذارد که ادراکش کنید.» اما بارکلی که نمی تواند چنین پاسخی بدهد، چگونه قضیه را تبیین می کند؟
او می گوید جسم مادی، به یک معنا، مستقل از اینکه ادراک شود وجود دارد- یعنی از جهت اینکه تصوری از میز در ذهن خداست همراه با این نیت الاهی که بعضی تصورات «میز مانند» هر وقت شرایط مناسب بود (یا، به زبان ساه تر، هر وقت در جهت درست نگاه کردیم) در اذهان ما هم به وجود بیاید. پس علت وجود «شیء واقعی یا موجود» را باید هم با توجه به نظم حاکم بر تصوراتمان بیان کنیم و هم با توجه به آنچه به عنوان اساس آن نظم در ذهن خداست.
بار کلی فقط می خواست آن هستی یا واقعیت مستقل و اسرارآمیز را قلم بگیرد. او هم فیلسوفی جزمی است، منتها به نحوی غیر از دکارت. عالم طبیعت به لحاظ آنچه، بنا به تعبیر او، از آن حذف شده شگفت انگیز است. عالمی است کاملاً در سطح، اما به همین دلیل، جای اسرارآمیزی نیست. لاک می خواست، برعکس، تأکید کند که بدست آوردن طبیعت اشیاء آسان نیست، و در واقع می خواست این امکان را به ما بنمایاند که، به رغم سخت ترین تلاش هایمان، باز هم اشیاء احتمال دارد چیزهایی سر در نیاوردنی از کار درآیند. البته درست است که بخش بزرگی از فلسفۀ علم در قرن بیستم به معنای اعم از مشرب بارکلی تبعیت می کند و گرایشی دارد که نظریه های علمی را برگرداند به نتایجی که در عمل و از لحاظ تجربی از آن ها بدست می آید. ولی این طور نیست که همۀ دانشمندان چنین تعبیری از کارشان داشته باشند. آینشتاین در اوقات مختلف، افکار مختلف داشت و از چندی قبل، فلاسفۀ علم هم بیش از پیش و به طور مؤثر به اصالت واقع (Realism) متمایل می شده اند.
۱. منابع نوشته ها در مطلب «آغاز» آمده است.