توماس هابْز: انسان گرگ انسان (خلاصه)
![]()
عقاید فلسفی
هابز فلسفه را «علم حرکت» می داند و میگوید فلسفه شناخت معلولها به علت و شناخت علتها به معلولشان بوسیله استدلال درست است. و چون رابطه علت و معلول جز حرکت چیزی نیست در حقیقت فلسفه «علم حرکت» است. و اما اندیشه و استدلال درست یعنی فراهم آوردن معلومات با هم یا جدا کردن آنها از یکدیگر، و اگر روشن تر بگوئیم، یعنی تجزیه و ترکیب. اما تجزیه و ترکیب تنها به اجسام تعلق می گیرد و غیر از جسم هرچه هست موضوع فلسفه وعلم نمی تواند بشود و مربوط به دین و ایمان است. پس سر و کار علم و فلسفه (علوم ریاضی و طبیعی) با جسم است و جسم خواه طبیعی یعنی جماد و نبات و بدن های حیوانی و انسانی و خواه اجسام اجتماعی و مدنی یعنی مردم و اقوام و ملل (اخلاق و سیاست). در همه این علوم مدار عمل بر تجربه و حس است و بنیاد فکر و تعقل نیز حس است. محسوسات بوسیله حافظه در ذهن اندوخته می شود و معلومات را تشکیل می دهد که جمع و تفریق آنها فکر و تعقل را می سازد. چون درست بنگری حس هم حرکتی است که از اشیاء در محیط به وجود می آید و بوسیله اعصاب به مغز انسان می رسد. به نظر وی هوشیاری چیزی جز تصویر ذهنی از حرکاتی که در سلسله اعصاب صورت می گیرد نیست. بنابراین اساس شناسائی آدمی را باید در تاثرات حسی جستجو کرد. حادثات و عوارضی که به نظر ما می رسد، همه توهم است، چنانکه به تجربه می بینیم که چون به چشم ضربتی وارد آید، اگرچه در شب تاریک باشد چشم برق می زند و روشنایی حس می شود و حال آنکه نوری در میان نیست. نفس یا روح (روان) هم امر غیرجسمانی نیست و میان حیوان و انسان تفاوت در شدت و ضعف مدارک است و ما نیز مانند جانوران گرفتار نفسانیات هستیم که بر ما مسلطند و اختیاری از خود نداریم.
روانشناسی
هابزمی گوید آدمی طبیعتا خودخواه و سودجوست. اگر بپذیریم که ممکن است یک فرد به طور طبیعی به فرد دیگر محبت داشته باشد، دلیلی موجود نیست که هر فرد به همه افراد محبت نداشته باشد. اما چون می بینیم که یک فرد به همه افراد محبت ندارد، پس فردی به فرد دیگر هم نمی تواند محبت داشته باشد. آنچه را ما محبت می خوانیم، نوعی خودپرستی و سودجویی است که با چهره محبت آشکار شده است. اعمال آدمی بر دو گونه است: اعمال غیرارادی، از قبیل حرکت نبض و کار سایر اعضای بدن که به اختیارآدمی نیستند. و اعمال ارادی یا اختیاری. محرک اعمال ارادی دو اصل است: اولی رغبت و دومی نفرت. رغبت ما را به جانب چیزها می کشاند و نفرت از آنها دور می کند.تمایل ما همیشه به چیزهایی نیست که هم اکنون رغبت ما را برمی انگیزد بلکه در عین حال به آن چیزی که در آینده هم رغبت ما را به خود جلب می کند توجه داریم. ولی رغبت اساسی ما به قدرت است که با آن همه ی رغبتها نیز برآورده می شود. اگر در اعمال آدمیان عقل دخالتی نداشت و محرک آنها تنها رغبت و نفرت بود با در نظر داشتن محیط و عوامل موثر در آنها می توانستیم واکنش و سلوک آنها را در آینده پیش بینی کنیم. در این صورت اعمال آدمی هم مانند ماده می توانست مورد مطالعه دقیق علمی قرار گیرد. اما با دخالت عقل کار دشوار میشود و پیش بینی را در مورد رفتار آدمی مشکل می سازد.
انسان در حال طبیعی
هابز می گوید: آدمیان در حال طبیعی (قبل از تشکیل اجتماع) همگی سود خود را می جویند، و چون استعدادها در همه مساوی است و همه یک نوع چیزها را خواستارند ناچار میانشان رقابت و خصومت پدید می آید. هر فرد دشمن افراد دیگر است و این عبارت از او معروف است: انسان برای انسان گرگ است. (Man is a wolf to man) منظور هابز این نیست که افراد پیوسته با هم در کشمکشند، بلکه منظور وی این است که افراد پیوسته قصد تعرض به هم دارند. هیچکس از خطر دیگران ایمن نیست و هرکس نیروی بیشتری دارد پیش می رود و این حق طبیعی است. در چنین وضعی تصور خوب و بد وجود ندارد، چه بد و خوب ساخته قانون است و قانون فرع تشکیل اجتماع است. آنچه آدمیان را وادار می کند که این حال را ترک کنند ترس از مرگ است که آدمی از آن وحشت دارد. عقل راهنمای عاطفه وحشت از مرگ می گردد و برای ایجاد صلح و ایمنی اصولی پیدا می کند که هابز آنها را قوانین طبیعت میخواند.
قوانین طبیعت
هابز در تعریف قانون طبیعت گوید: «قانون طبیعت قاعده یا اصلی کلی است که عقل آن را کشف کرده است، و به موجب آن آدمی را از اعمالی که موجب تباهی اوست یا به بقای او لطمه می زند بازمی دارد و به چیزهایی وادار می کند که برای حفظ حیاتش ضروری است.» (لویاتان فصل شانزدهم). مهمترین قانون طبیعت که سایر قوانین را در حقیقت می توان از آن بیرون کشید این است: «آدمی باید تا آنجا که بتواند برای خود در راه تامین صلح بکوشد. اما اگر موفق نشود باید به هر وسیله ای دست یازد تا در جنگ پیروز شود.» قسمت اول این اصل شامل قانون اول و اساسی طبیعت است و آن این است: «صلح را جستجو کن و به دنبال آن برو»! قسمت دوم مجموعه حقوق طبیعی افراد است که باید «بکوشیم تا به هر وسیله هست از خود دفاع کنیم». (لویاتان فصل شانزدهم). قانون دوم طبیعت از قانون اول مشتق شده است: «آنچه فرد بخواهد در صورتی که دیگران بخواهند» تا آنجا که برای حفظ صلح و دفاع از نفس ضروری است آزادی خود را درمقابل دیگران به همان اندازه محدود کند که می خواهد دیگران آزادی خویش را در مقابل او محدود کنند.
پیمان اجتماعی و تشکیل اجتماع و دولت
افراد می توانند به دو صورت از حقوق طبیعی خود چشم پوشی کنند. یکی آنکه حق خود را ساقط کنند. دیگر آنکه آن را به دیگری منتقل سازند. همین که فردی به یکی از این دو صورت حق خود را ساقط کرد دیگر دارای آن حق نیست وگرنه اجتماع نقیضین لازم می آید. بنابه عقیده هابز اگر محرک فرد تنها جلب سود و دفع زیان است، پس چگونه می توان باور داشت که فرد از حق خود بگذرد وآن را به دیگری انتقال دهد؟ پاسخ این است که فرد ازحقی می گذرد به این امید که سود فراوان تر و پابرجاتری به دست آورد. این امر را که مردم حقی بدهند و سودی بستانند هابز پیمان اجتماعی خوانده است. برای اینکه این پیمانها از یک یا دو طرف شکسته نشود و همیشه پایدار بماند هابز می گوید: «پیمانها بدون ضمانت شمشیر کلماتی بیش نیستند و نمی توانند بقای خود را تامین کنند». این است که افراد توافق می کنند که قدرت واحدی را حکمران خود سازند و نیروهای خود را در اختیار او بگذارند تا در سایه شمشیر او که در حقیقت شمشیر اجتماع، و افراد سازنده اجتماع است اغتشاش و ناامنی رابه نظم و ایمنی تبدیل کنند. این همان پیمان اجتماعی است که اجتماع و دولت را به وجود می آورد و پیمانی است که هر فرد با فرد دیگری می بندد. «من حق حکومت بر خود را با این مرد یا به این انجمن مردان منتقل می کنم و تسلط او را بر خود مجاز می شمارم. به شرط آنکه تو به همان ترتیب حقوق خود را به او منتقل کنی و اعمال او را مجاز بشماری.» کسی که به این ترتیب حقوق افراد به او منتقل شده است سلطان یا حکمران خوانده می شود و او را هابز چنین تعریف میکند: «شخصی که اعمال او را عده زیادی به موجب پیمانی که با یکدیگر بسته اند اعمال خود دانسته اند بدان منظور که وسایل و نیروهای همه آنها را به هر ترتیب که مناسب بداند به کار برد تا صلح را نگاه دارد و دفاع از آنها را تامین کند.»
دولت تاسیسی و دولت اکتسابی
وقتی افراد با یکدیگر پیمان بستند که همه با هم از حقوق بگذرند، و این حقوق را در اختیار حکمرانی بگذارند، تاسیس دولت کرده اند، ولی ایجاد دولت به نوع دیگری نیز ممکن است، و آن وقتی است که دشمنی بر اجتماع چیره شود، و حکومت خود را بر آن اجتماع تحمیل کند. مردم فرد فرد یا جمعاً تسلط حکمران غالب را قبول می کنند، تا از آسیب او ایمن باشند. هابز چنین دولتی را دولت اکتسابی میخواند (در روزگار ما نمونه دولت تاسیسی دولت ژنرال دوگل در زمان جنگ جهانی دوم در فرانسه است. و مثال دولت اکتسابی حکومت نظامی متفقین بر آلمان غربی پس از جنگ اخیر میباشد.
حقوق و تکالیف حکمران
به نظر هابز حکومت فرد بهترین حکومت است. آنچه مهم است این است که قوای حکومت، خواه در دست یک مرد باشد و یا انجمنی از مردان و یا همه مردم، باید قدرت وی برترین قدرتها باشد و مقید به هیچ قید و بندی نباشد. مهمترین تکلیف حکمران برقراری نظم و صلح است. ساختن قانون و تطبیق آن با موارد معین (قضاوت) و اجرای قانون همه از حقوق و تکالیف حکمران است. اراده حکمران قانون است، ولی تکلیف او آن است که قوانینی بیاورد که حقوق طبیعی افراد اجتماع را حفاظت کند. قدرت حکمران نامحدود است، چه قدرت مشروط جمع نقیضین است. اگر قدرت حکمران مطلق نباشد، در انجام تکالیف اساسی خود که برقراری نظم داخلی و برانداختن دشمن خارجی است توفیق نخواهد یافت.
انحلال پیمان اجتماعی
مفسران نظریات هابز اغلب چنین پنداشته اند که قدرت حکمران ابدی است و برای افراد راه بازگشت وجود ندارد. بعضی از عبارات هابز این نکته را تایید می کند، ولی در فصل بیست ویکم کتاب لویاتان چنین میگوید: «افراد نسبت به حکمران تا وقتی مکلفند که نیرویی که حکمران با آن افراد را حفاظت می کند، برجا باشد; زیرا افراد حق دارند وقتی دیگری نتواند از آنها دفاع کند، خود به دفاع از خویشتن برخیزند و این حق به موجب هیچ پیمانی ساقط نمی شود.» هابز فرمانروایی حکمران را تا وقتی مشروع می داند که از منافع اساسی افراد حفاظت کند و وقتی دیگر نتواند این وظیفه اساسی را انجام دهد افراد ملزم به اطاعت از او نیستند. اساس حکومت در نظر هابز اساس عقلی است نه احساساتی و اخلاقی و مبتنی بر حفظ حقوق مردم است.
دین و دولت
به نظر هابز اگر افراد آزاد باشند می کوشند تا عقاید خود را بر دیگران تحمیل کنند. عقاید دینی از این قاعده مستثنی نیستند. بنابراین وجود قدرتی فوق قدرت افراد لازم است تا از این ستمگری جلوگیری کند. اسرار دین را با عقل نمی توان درک کرد و شناخت، باید آنها را ناشناخته پذیرفت. می گوید:«اسرار دین مثل حبی است که پزشک به بیمار میدهد. باید ناجویده بلع شود تا نتیجه شفابخش دهد. اگر جویده شود، تلخی آن حس میشود و دهان آن را بیرون می افکند». اما اگر دین در اختیار دولت باشد، دولت فرمان می دهد که افراد چه اصولی را بپذیرند و در نتیجه از این لحاظ نظمی برقرار می شود. اما اشخاص می توانند در دل خود به هرچه بخواهند اعتقاد داشته باشند یا اصلاً اعتقادی به دین نداشته باشند، ولی حفظ صورت ظاهر برای حفظ اجتماع ضروری است.
سنجش فلسفه سیاسی هابز
فلسفه سیاسی هابز بر تصوری که او از خواص نفس آدمی دارد مبتنی است. چون اساس نفس آدمی جز خودخواهی و سودجویی چیزی نیست، پس طبیعتا هر فرد دشمن افراد دیگر است و نتیجه این وضع، تنازع و کشمکش و ناامنی دائم است. از نوشته های هابز برمی آید که از لحاظ تاریخی معتقد است «وضع طبیعی» قبل از تشکیل اجتماع وجود داشته است، و با ایجاد پیمان اجتماعی و تشکیل دولت این وضع پایان یافته است. تحقیقات علمای روانشناسی و مردم شناسی، به خصوص تحقیقاتی که در تشکیلات اجتماعات بدوی کرده اند عقیده هابز را باطل می کند. در بدوی ترین اجتماعات هم «وضع طبیعی» چنانکه او می گوید دیده نشده است. اشکال عقیده هابز این است که به قول پرفسور گورچ «در نظر هابز مرحله ای بین اغتشاش و حکومت مطلق موجود نیست. وی متوجه نبوده است که رسم و عادت پیش از قانون وجود داشته است و ضمانت اجرائی رسم و عادت همان قدر قوی است که ضمانت اجرائی قانون». از طرف دیگر به فرض اینکه حکومت جانشین اغتشاش و هرج و مرج شده باشد معلوم نیست هر نظم و آرامشی از اغتشاش و هرج و مرج بهتر باشد. در گورستان هم نظم و آرامش برقرار است، اما نباید تصور کرد که هابز حکومت مطلق را به هر نحوی که باشدمی پذیرد. او معتقد است که حکمران در وضع قانون و اعمال قدرت خویش باید به حداقل لازم برای حفظ دفاع اجتماع قناعت کند و در حقیقت جز آنچه مطلقاً برای ایجاد نظم و دفاع اجتماع لازم است کاری نکند. این است که معتقدان دیگر از جمله پرفسور گورچ مورخ انگلیسی که ذکراو گذشت گفته اند که دولت در نظر هابز فقط وظایف پاسبانی و نگهبانی را انجام می دهد. به عبارت دیگر تنها وظایف منفی به عهده دارد و هیچگونه وظیفه مثبتی ندارد. و این تصور از وظیفه دولت تصور ناقصی است. یونانیان قدیم دولت را مکلف می دانستند که افراد را در راه کمال اندازد و سعادت آنها را تامین کند. امروز نیز کمتر دولتی است که وظایف خود را منحصر به برقراری نظم و امنیت کند. مسلماً تصور امروز ما از دولت بیشترتصور مثبت است. با اینهمه ارجمندی مقام هابز در تاریخ تفکر سیاسی دوران جدید همچنان محفوظ می ماند. بیش از هر چیز اهمیت او شاید در این باشد که تفکر سیاسی را از قید سنت و رجوع به عقاید ثقات و یا توسل به اصول دینی و یا اصول ماوراء طبیعت آزاد کرد و تفکر سیاسی را بر پایه علمی قرار دارد. از این رو روش تفکر هابز در مسائل بیش از نتایجی که گرفته است اهمیت دارد، بخصوص که متوجه شده است برای ساختن دستگاه فلسفه سیاسی باید از روانشناسی فرد شروع کرد و خود او چنین کرد. اما در عقایدی هم که بیان کرده است بخصوص دو نکته اهمیت شایان دارد: اول اینکه نشان داده است اعمال قدرت لازمه هر نوع حکومت است و اگر قدرت حکومت تجزیه شود و هر جزء مستقل باشد اداره امور کشور دشوار می گردد. حتی در دموکراسی های امروز حکومتی نمی توان یافت که در آن اجبار و اعمال قدرت وسیله مهم کار دستگاه نباشد. درست است که در دمکراسی های امروز عده ای که حکومت می کنند از جانب مردم انتخاب می شوند، اما نکته مهم این است که مادامی که حکومت می کنند اعمال قدرت و اجبار به کار می برند و از اعمال قدرت و اجبار چاره نیست. نهایت آنکه از زمان هابز تاکنون دانشمندانی که درباره حکومت تفکر کرده اند کوشیده اند تا وسایلی بیابند که دولت از این اعمال قدرت و اجبار تنها به نفع اجتماع استفاده کند. نکته دیگری که هابز تاکید کرده است این است که در دولت تاسیسی ایجاد دولت عملی است که به اختیار افراد سر می زند و بنابراین اراده افراد منشاء قدرت حکمرانی است، و مجوز این قدرت رضامندی آنهاست.
نظریه هابز و وضع بین المللی
هابز با آنکه به نظر می رسد طرفدار سلطنت مطلقه است به این ترتیب حتی سلطنت مطلق را بر اراده افراد مبتنی می داند. این بود که سلطنت طلبان که قدرت شاه را موهبتی الهی می دانستند با او همان قدر دشمن شدند که مخالفان شاه. اگر آنچه هابز در خصوص وضع طبیعی گفته است درباره افراد صادق نباشد مسلماً درباره دولتها صادق است، و عقاید هابز بیان درستی از وضع دولتها نسبت به یکدیگر است و به نظر می رسد چاره ای هم که او برای نجات افراد از «وضع طبیعی» اندیشیده است تنها راه نجات دولتها از ناامنی دائمی که صلح جهان را تهدید باشد. دولتهای مستقل همیشه نسبت به یکدیگر در «وضع طبیعی» بوده اند، یعنی هر یک صرفاً دنبال منافع خویش رفته و رقیب و دشمن دیگران بوده اند. اگر هم زمانی صلح و آرامش برقرار بوده است خطر جنگ و امکان حمله دولتی بر دولت دیگر هیچگاه از میان نرفته است و «وضع جنگ دائم»، چنانکه هابز نشان داده است پیوسته میان دولت ها موجود بوده است. هابز گفته است: «مردم نسبت به یکدیگر مثل گرگند». این گفته همیشه دررابطه بین دولتها راست بوده است. آیا چاره آن نیست که برای تامین صلح جهانی، دولتها راه حلی را که هابز پیشنهاد کرده است بپذیرند. یعنی همه از مقدار بسیاری آزادی و اختیار خود درگذرند و قدرت واحدی را بر خود حکمران سازند؟ راست است که دولتها برای ایمنی ازتجاوز یکدیگر با هم پیمانها بسته و اتحادیه های ناحیه ای تشکیل داده اند، ولی هر وقت منافع آنها ایجاب کرده است از شکستن این پیمانها و بر هم زدن این اتحادیه ها باکی نداشته اند. علت آن است که به قول هابز «پیمانها، بدون قدرت شمشیری که ضامن اجرای آن باشد کلماتی بیش نیستند.»
منبع:
http://www.bashgah.net/fa/category/show/60948
۱. منابع نوشته ها در مطلب «آغاز» آمده است.