در اینجا به شناخت برخی از متفکران و گروه های سیاسی، یا گروه های مذهبی با کارکرد سیاسی در دو سده ی شانزده و هفده، و در آستانه ی جنگ های داخلی 1640 و انقلاب باشکوه 1688 انگلستان می پردازیم.

باپتیست ها (Baptists) یا آناباپتیست ها (Anabaptists)، معتقد بودند که انسان های مذهبی روشنفکر به قانون نیاز ندارند و لازم نیست از مقامات حکومتی اطاعت کنند. این عقیده می توانست به نیهیلیسم سیاسی بینجامد و حمله بر مالکیت و قانون حکومتی را نتیجه دهد؛ همین طور هم شد و گروه دیگرها (Diggers) نمایندۀ این فکر بود.

از سوی دیگر، کویکرها (Quakers) اصول قانون اساسی را به سود نظم و امنیت می دانستند و می گفتند قدرت و اختیار شاه فقط تا زمانی است که قانون او را به اعمال آن قدرت و اختیارات مجاز می داند.

کویکر به معنی لرزنده است زیرا آنها مدعی بودند که در برابر کلام خدا لرزیده و از آن می ترسند و به  روح القدس در روح شخص معتقد بودند و شدید ترین و رادیکالترین پروتستانها محسوب می شوند که در دوره جنگهای داخلی انگلستان به ظهور رسیدند و در واقع جنبشی بر ضد تشریفات ظاهری کشیشان بود. بانی آن جورج فاکس (1691-1624) است که از ایمانداران بزرگ بود و معتقد بود که دین مسیح یک سلسله ادعیه و اصول کلامی نیست بلکه بر پایه اعتقاد قلبی استوار است و نیازی به کشیش نیست و خداوند با هرکه مشیت او صلاح بداند ارتباط برقرار خواهد ساخت و فرد مسیحی هیچگاه نباید قسم یاد کند. فروش کنیز وغلام ممنوع بوده و فرد مسیحی به رعایت مقدسات سبعه یعنی آئینهای هفت گانه در مسیحیت ملزم نیست و تکریم تمثال مقدسین بت پرستی است.

آنها کلیه مقدسات سبعه حتی آیین تعمید و عشای ربانی را رد می کردند و میزان درک و آگاهی هر کس را بستگی به شهادت باطنی روح می دانستند.

یکی از رهبران کویکرها در حال شکنجه شدن

نام کویکرها را در سال 1650 یک قاضی به آنها داد و قبل از این نام آنها خود را انجمن دوستان می نامیدند. کویکرها از به کاربردن اسم ماهها و روزها به این علت که معتقدند آنها بازمانده دوران بت پرستی هستند خودداری کرده و مثلأ به جای سوم جولای می گویند روز سوم از ماه هفتم.

نام این انجمن از اول کویکرها نبود. ایشان در ابتدا انجمن دوستان (Religious Society of Friends) و یا فرزندان روشنایی (Children of the Light) نامیده می‌شدند، اما بعدها خودشان ترجیح دادند که نامشان کویکرها باشد. در مورد علت این نامگذاری دو تفسیر بیان شده است: این نام یا از لرزش و تشنجی است که در هنگام مراسم و جلسات روحانی ایشان رخ می‌داد و یا از واقعه‌ای که برای فاکس در برابر قاضی بنت (Gervase Bennet) اتفاق افتاد که در خلال آن او به قاضی گفت که در برابر نام خداوند بلرزد  ولی قاضی گفت که من کویکر (لرزنده) نیستم.

در این زمان هنوز برای پارلمان حاکمیتی پذیرفته نشده بود، اما حقوقدانی دیگر به نام ادوارد کوک (Edward Coke) حاکمیت کامن لو (Common law) یا نظام رویهٔ قضایی و سابقهٔ قضایی را برقرار کرد. دانش حقوقی بیکران او، جسارت دلیرانۀ او در برابر شاه انگلستان، صراحت فکر پرشور او، او را به قویترین مخالف خودکامگی تبدیل کرد. اگرچه او نتوانست آزادی هایی به دست آورد، کوشید آنچه را که از قبل وجود داشت دست نخورده حفظ کند.

کوک هرگز نگفت که پارلمان حکمرانی یا حاکمیت دارد. او پارلمان را یک دادگاه می دید نه مجمعی برای گذاردن قانون، و باید کامن لو را به کار برد. به نظر کوک حکمران واقعی (کامن لو) بود، برتر از پارلمان و شاه. او توجه نمی کرد که نظام پارلمانی حکومت در حال پیدایی است. کامن لو انگلستان بت کوک شده بود. او معتقد بود کامن لو را عاقل ترین انسان ها با توجه به خیر و صلاح مردم سنجیده و تکمیل کرده اند. بنابراین تا آنجا که ممکن است نباید آن را تغییر داد. این قانون عصارۀ خرد چکیده از سده هاست.

این نظر کوک را که پارلمان دادگاه عالی است، معاصرانش نپذیرفتند، زیرا پارلمان اختیار گذاردن قوانین و اصلاح قوانین موجود را داشت. پارلمان کار دادگاه ها را نمی کرد. سرانجام خود کوک این حقیقت را دریافت.

فرانسیس بیکن

لرد ورولام فرانسیس بیکن (Lord Verulam Francis Bacon) سیاستمدار و فیلسوف انگلیسی، که بیشتر عمر را در هنر سیاسی صرف کرد نه در اندیشیدن سیاسی، در 22 ژانویه 1561 در لندن به دنیا آمد. او در 1618 در پنجاه و هفت سالگی به نخست وزیری انگلستان رسید. همراه با ارتقای مقام سیاسی، بیکن در فلسفه هم عمیق تر شد. آرزوی افلاطون که می خواست سیاست را به دست فیلسوفان سپارد، برآورده می شد. بیکن نوشت: «مردی که طبیعتاً بیش از هر چیز برای علم و ادب آفریده شده است، و علی رغم طبع خویش مجبور است که وارد سیاست بشود.»

بیکن معتقد بود که «علم بر انسان و جهان تسلط دارد» و «بر طبیعت نمی‌توان مسلط گشت مگر آنکه از قوانین آن آگاهی یابیم» و در رد اندیشه ی کلیسا چنین عنوان کرد که «اگر انسان ذهن خود را معطوف به ماده کند در حدود آن کار می‌کند و از حدود ماده تجاوز نمی‌نماید». وی معتقد بود که ادراک ما از حقیقت تنها در همان حدی است که مشاهدات ما اجازه می‌دهد و خارج از حیطه مشاهدات چیزی نمی‌توانیم بدانیم. از نظر او ذهن مسئول یافتن روابط در ماده به وسیله مشاهده و تجربه ‌است و میان علم و عمل و مشاهده فرقی نیست. راهی که وی برای رسیدن به بصیرت و ادراک بهتر از جهان پیرامون پیشنهاد می‌کند چنین است: «با کسب دانش طبقه بندی مادیات بر اساس ارزش و اعتبار آن، ذهن خود را از تزویر دور دار» و برای رسیدن به آن باید ذهن را از بت‌هایی که آن را احاطه کرده‌اند رها سازیم.

اما در بین مبارزان تحکیم پادشاهی مقتدر و روشن بین در انگلستان، بیکن به یقین بزرگترین بود. او با وجود آنکه در فلسفه پیشگام بود، در سیاست محافظه کار بود، حال نگوییم مرتجع. او می اندیشید دولت باید از هر جهت برتر باشد و حق هرگونه اقدامی دارد. در 1601 گفت که ملکه الیزابت قدرت توسعه و تحدید دارد و می تواند چیزهایی را که قانون محدود کرده است آزاد و گسترده، و چیزهایی را که قانون گسترده و وسیع کرده است محدود کند. تبعیت از پادشاه به اندازۀ اطاعت فرزندان از والدین خود طبیعی است. وفاداری به پادشاه حکم قوانین طبیعی است.

بیکن دربارۀ رابطۀ شاه با قانون گفت که شاه می تواند قوانین پارلمان را به حال تعلیق درآورد و در روابط خارجی باید توازن قدرت را حفظ کند. به نظر می رسد بیکن ناسیونالیستی تنگ نظر بود و نسبت به تمدن اروپا و اصولاً بشریت احساس وفا نمی کرد. از این لحاظ او موقعیتی پایین تر از گروسیوس داشت.

در 1612 بیکن کتاب عظمت واقعی قلمرو پادشاهی را نوشت و در آن گفت دولت باید دولت نظامی مقتدری باشد و باید از مردمان نیرومند و موفق و کاملاً مسلح تشکیل شود. مردم باید کاملاً آماده ی مقابله با هر گونه حملۀ ناگهانی و تجاوز باشند. جنگ نهادی ضرور برای پیشرفت رفاه مردم است. دولت باید در دریا هم به اندازۀ خشکی قوی باشد. بیکن به روشنی از حکومتی میلیتاریستی دفاع کرد و از رشد ضعف جامعه بیمناک بود و نگران که مبادا به روح جنگجویی زیان برسد. او نقل کرد که سولون به کرزوس گفت: «اعلیحضرتا! اگر کسی بیشتر از تو آهن و پولاد داشته باشد طلاهای تو را از دستت خواهد گرفت» بدین ترتیب می توان دریافت بیکن هم میهن دوستی مانند ماکیاولی بود.

بیکن برای حفظ حکومت به فرمانروایان توصیه کرد بین دشمنان تفرقه اندازند و با دوستان اتحاد به وجود آورند. او راه خوب جلوگیری از انقلاب ها را در تقسیم عادلانه ثروت دانست: «ثروت به منزلۀ کود برای زمین است یعنی وقتی مفید تواند بود که یکجا جمع نشود و پخش گردد.» اما معنای این سخن بیکن تأسیس حکومتی اشتراکی و حتی دموکراتیک هم نبود؛ بیکن از عامۀ مردم متنفر بود زیرا در آن زمان عامۀ مردم بی سواد و بی فرهنگ بودند: «فوکیون حق داشت آن جا که چون کف زدن و تحسین مردم را دید گفت: چه کار زشتی مرتکب شدم که اینها دست می زنند؟»

جامعۀ آرمانی بیکن در آتلانتیس نو شرح شده است. این جامعه به خلاف آرمان شهر توماس مور که سیاسی بود، جامعه ای علمی است، چرا که بیکن معتقد بود راز بهروزی انسان در شناخت و تغییر طبیعت است. در این کتاب اجتماعی تصویر شده است که در آن علم مقام حقیقی خود را یافته بر همۀ چیزها حاکم شده است.

افلاطون در تیمائوس، داستان کهنی از سرزمین آتلانتیس نقل کرده بود که در اعماق دریاهای غربی فرو رفته بود. بیکن آمریکای کشف شده را با این آتلانتیس یکسان گرفت و آتلانتیس نویی در نظر آورد. آتلانتیس نو را در اقیانوس آرام تعیین کرد و مسافران پس از هفته ها که از پرو به مقصد چین و ژاپن حرکت کرده بودند به آن می رسند. آتلانتیس نو جزیره ای سبز و خرم با مردمانی که لباس های تمیز؟؟؟ عالی پوشیده اند و آثار فهم و کیاست از چهرۀ آن ها آشکار است توصیف شده، و یکی از ساکنان، سازمان سیاسی و اقتصادی این جزیره را به مسافران می شناساند.

خانۀ سلیمان در آتلانتیس به منزلۀ پارلمان انگلستان در نظر گرفته شده است، و در آن حکومت مردم به وسیلۀ بهترین مردم برقرار است. در آتلانتیس نو فن دان ها، معماران، منجمان، زمین شناسان، زیست شناسان، فیزیکدان ها، شیمی دان ها و دانشمندان اقتصاد، اجتماع، روانشناسی، و فیلسوفان حکومت می کنند. هر کس که موفقیت علمی شایانی به دست آورده باشد می تواند در حکومت قرار گیرد. عدۀ طبقۀ حاکم بسیار کم است و آن ها هم نمی خواهند بر مردم حکومت کنند بلکه همۀ کوشش آن ها این است که طبیعت را در اختیار گیرند. وظیفۀ حکومت آتلانتیس نو چیزهای جزیی مانند ستاره شناسی، استفاده از نیروی آب در صنعت، معالجۀ بیماری ها با انواع گازها، آزمایش روی حیوانات برای استفاده در جراحی ها، تحقیق دربارۀ گیاهان و جانوران و غیره ... است.

بیکن در وصیتنامه خود نوشت: «من روح خود را به خدا، جسم خود را به گور و نام خود را به قرن های بعد و اقوام جهان تقدیم می کنم.» اقوام جهان و قرن های بعد این هدیه را پذیرفتند.

لولرها (Levellers)

لولرها در مسائل مذهبی خواهان مدارا بودند و بنابراین با برقراری شکل اسقفی (اپیسکوپال) یا کشیشی (پرسبی ترینی) حکومت کلیسا مخالفت می کردند. از لحاظ سیاسی هم قانون اساسی آزادی خواهانه را می خواستند.  

افزون بر لولرها، گروه دیگری وجود داشت که دیگرها، یا لولرهای واقعی نامیده شدند. دیگرها گروه کوچکی در درون لولرها بودند اما از لحاظ بینش و خواست ها با آن ها تفاوت داشتند. لولرها تندروهای متعلق به طبقۀ متوسط پایین بودند، دیگرها کمونیست های تخیلی. لولرها بر جنبۀ سیاسی، و دیگرها بر جنبۀ اقتصادی اصلاحات تأکید می کردند.

لولرها از گروه نسبتاً کوچک افراد سیاسی اندیش متعلق به طبقۀ متوسط پایین برآمدند. برنامۀ عمل آن ها اعیان زمیندار و شهروندان مرفه را جلب نکرد. در واقع از هر دو طرف با آن مخالفت شد. اما لولرها اهمیت یافتند، نه بدان سبب که می توانستند کاری بکنند بلکه بدان علت که منادیان رادیکالیسم دموکراتیک بودند.

نام « لولر» را منتقدان آن ها به آن ها دادند و گفتند که لولرها می خواهند همۀ تفاوت های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی میان مردم را از بین ببرند، و همۀ مردم را در سطح برابری قرار دهند. کلارندون گفت که لولرها برابری طبقاتی را موعظه می کردند. پرین آن ها را فسخ کنندۀ همه قوانین معرفی کرد. اما لولرها این توصیفات از خود را بشدت رد کردند. آن ها به امتیازات سیاسی آریستوکرات ها و امتیازات اقتصادی حقوقدان ها معترض بودند. حقوقدان ها از انحصارات بازرگانی سودهای سرشار می بردند. به دیگر سخن، لولرها با امتیازاتی که قانون برای عده ای به وجود آورده بود مخالفت می کردند و هرگز در نظر نداشتند مالکیت خصوصی را مورد مخالفت قرار دهند. برابری مورد نظر آن ها، برابری در پیشگاه قانون و برابری حقوق سیاسی، بویژه برای قشرهای پایین اجتماع بود. بنابراین، لولرها، بنا به دانشواژه هایی که بعد از این زمان رایج شدند، سوسالیست یا کمونیست نبودند، بلکه تندرو به حساب می آمدند.

بنابراین لولرها بر تفاوت اساسی بین داشتن مالکیت و داشتن حقوق سیاسی اصرار و تأکید کردند و گفتند که حقوق سیاسی نباید بر مالکیت مبتنی باشد. هیچکس تعهدی نسبت به حکومتی ندارد که در آن مشارکت نمی کند. برای دادن یک رأی لازم نیست مالکیت داشت. عقلی که خداوند به همه داده است شرط کافی است، حتی فقیران حق زاد و بوم دارند. اما افسران معتقد بودند که حق رأی فراگیر، مالکیت را در خطر خواهد انداخت و به هرج و مرج خواهد انجامید. اگر هرکس حق رأی داشته باشد فقط به این دلیل که یک انسان است ممکن است مدعی حقوق طبیعی علیه حق قانونی مالکیت شود؛ اما حقوق طبیعی اصلاً حق نیست. لولرها پاسخ می دادند تا زمانی که قانون بنا به رضایت همۀ مردم گذارده نشود، و تا زمانی که همه در مجلس قانونگذاری نماینده نداشته باشند، چگونه می توان بدرستی متعهد و ملزم به اطاعت از آن قانون بود.

لولرها استدلال می کردند پارلمان، اقتداری حکمران نیست، بلکه اقتدار و اختیارات نمایندگی را اعمال می کند. بنابراین، برای جلوگیری از دست اندازی های پارلمان به آزادی های مردم، لولرها می خواستند یک قانون اساسی نوشته، با اصول مربوط به حقوق مردم وجود داشته باشد و این حقوق اساسی باید بیرون از دسترسی پارلمان قرار داده شوند. در موارد تخلف پارلمان از حوزۀ صلاحیت خود، مردم باید حق مقاومت داشته باشند. بدین ترتیب، لولرها مدافعان دموکراسی تندرو بودند که در آن هر فرد حق حداقل حقوق سیاسی، حق انتخاب نمایندگان و حق داشتن قانون اساسی را دارا بود.

همۀ لولرها عقاید و نظریات یکدست نداشتند. برخی از آن ها نتایج جنگ های داخلی دهۀ 1640 را وسیلۀ برقراری برابری اقتصادی در نظر گرفتند و خواستند توده ها را از فقر نجات دهند. این لولرها خود را لولرهای واقعی معرفی می کردند و به جناح چپ این گروه تندرو تعلق داشتند. فلسفۀ اجتماعی لولرهای واقعی از اصول فلسفۀ اجتماعی بدنۀ اصلی لولرها متفاوت بود. لولرها دموکرات های تندرو بودند. اما لولرهای واقعی کمونیست های تخیلی؛ یک گروه مذهبی اقتصادی که خواستند انقلاب برابری اقتصادی به وجود آورد.

دیگرها (Diggers) 

لولرهای واقعی در 1649 نامدار شدند. در 16 آوریل 1649، ویلیام ایورارد (William Everard) یکی از سربازان، که خود را پیام یافته می دید، و چهار نفر دیگر، به تپۀ سن جرج در ناحیۀ ساری رفتند، و زمین بی صاحبی را کندند و در آن هویج و حبوبات و چیزهای دیگر کاشتند. روز بعد هم به آنجا رفتند و همه روز مشغول کندن زمین شدند، و از اینجا به نام «دیگر»، یعنی کنندۀ زمین نامدار شدند: «قطعاتی از اراضی غیر محصور عامه را به قصد تصرف و تقسیم محصول آن بین فقرا شروع به شیار نمودند و همین واقعه سبب شد که در قرن 17 به دیگرها یا شیارکنندگان معروف گشتند.»

دیگرها به این اندیشۀ مقدس مسیحی توجه داشتند که مالکیت عمومی کامل است، ولی مالکیت خصوصی گواه سقوط انسان است. اما این مفهوم در اندیشۀ دیگرها دستخوش تغییر شد. در نظریۀ مسیحیت، گناه ذاتی بشر، مالکیت خصوصی را ضرور کرده بود؛ دیگرها معتقد بودند مالکیت خصوصی علت گناه و نابرابری و نزول نوع بشر است، علت اصلی شر و سرچشمۀ همۀ فسادهاست. ریشۀ همۀ شرارت ها حرص و آزمندی است. حرص و آز مالکیت خصوصی را به وجود آورد، و مالکیت خصوصی چندین شر دیگر، برتری یکی بر دیگری، و بردگی توده های مردم از راه نظام مزدگیری را به بار آورد. توده ها متکی به کار خود هستند و این همان نیرویی است که آن ها را برده می کند. چون مالکیت منشاء همۀ شرارت ها دانسته شد، پس دیگرها نتیجه گرفتند: «نابود باد مالکیت، مخصوصاً مالکیت زمین».

دیگرها گفتند که انگلستان یک زندان است؛ قوانین هم غل و زنجیر آن است، حقوقدان ها هم زندانبان هستند. همۀ کتاب های حقوقی قدیمی را باید سوزاند. دیگرها همچنین گفتند که پیروزمندان سرزمین انگلستان را تصرف کردند و روحانیان را مأمور پشتیبانی از حقوق تصرف خود کردند. آن ها می خواهند کشیش دهان مردم را ببندد و چنین موعظه کند که: «فرمان خداوند است که شما نباید دست روی مالکیت همسایه گذارید.» او همچنین تسلیم مطلق به اقتدار شهریار را موعظه می کند. بنابراین، باز دیگرها نتیجه گرفتند که کل نظام مالکیت ارضی باید لغو شود و مردم باید زمین ها را صاحب شوند.

باید گفت که دیگرها مردم را به شورش علیه زمینداران تشویق نکردند. آن ها مدعی حق کشت بر زمین های عمومی بودند. مانند اغلب «تخیل گرایان سیاسی» آن ها هم صلح جو بودند. به احتمال صمیمانه معتقد بودند که خود زمینداران به شیوه تازه زندگی رو خواهند آورد. با وجود آنکه ضد روحانی بودند کاملاً دیندار بودند. آن ها گفتند که رهبر لولرهای واقعی عیسی مسیح است. آن ها ساده اندیشانی بودند که فکر می کردند آموزۀ مسیحی برادری جهانی قلب های سنگ زمینداران را نرم خواهد کرد.

جان میلتون

جان میلتون (John Milton) (1674-1608) شاعر، سیاستمدار و میهن دوست انگلیسی، در لندن به دنیا آمد. او هوادار نظام جمهوری بود، با این حال آماده بود از هر حکومتی جانبداری کند که آزادی را حفظ می کند. از حکومت کرامول با این استدلال که آزادی مورد نظر او را حفظ کرده است، بی درنگ هواداری کرد. نوشتۀ او به نام آرئوپاگی تیکا (Areopagitica) در 1644، دربرگیرندۀ دفاع و حمایت میلتون از آزادی مطبوعات بود. (این کتاب همراه با اثر جان استوارت میل به نام دربارۀ آزادی، سند استدلالی کلاسیک دفاع از آزادی بیان در زبان انگلیسی است). میلتون بدان سبب هم اهمیت یافت که با فصاحت کامل اندیشه ها و عقاید شایع زمان را در جامۀ ادبی و قالب های نو بیان کرد.

میلتون هرگز حق رأی عمومی و فرمانروایی مردم را مطلوب ندانست. شعار او آزادی برای همه، اما اقتدار برای کسی بود که توانایی، دانش و تجربه داشت.

پرسبی ترین ها (Presbyterians)

یکی از گروه های مذهبی که به نظریه پردازی سیاسی علاقه داشت و در راستای مخالف با حکومت پادشاهی نظراتی مطرح کرد، پرسبی ترین ها بودند و ساموئل راتر فورد (Samuel Rutherford) از نظریه پردازان این گروه، نوشت: «پادشاهی استبدادی نامحدود... بدترین شکل حکومت است.» او گفت که همۀ صلاحیت ها ابداعی هستند و شکل و ماهیت آن ها را مصلحت و مقتضیات تعیین می کند. اگر مردم حکومت پادشاهی را به عنوان شکل بهتر حکومت انتخاب کرده و قدرت و اختیاراتی به آن داده اند، حق دارند اگر شاه از آن استفادۀ بد کرده باشد این قدرت و اختیارات داده شده را پس بگیرند. پارلمان هم اختیارات محدودی دارد. اختیارات پارلمان کاملاً جنبۀ امانت دارد و مردم هر زمان می توانند اقدامات آن را لغو کنند.

باکستر، (Baxter) از معروفترین پرسبی ترین های انگلستان، از پارلمان حمایت کرد. او در دولت مقدس نوشت که شکل دموکراتیک حکومت را نمی پذیرد، رضایت همیشه پایۀ حکومت نیست، حکمران از قوانین موضوعۀ دولت برتر است و قوانین هم فقط بیان ارادۀ قانونگذار است. او گفت حکومتگران باید خوب و عاقل باشند، به مردم نباید مسئولیت اجرای وظایف سیاسی داده شود. او در بدبینی خود نسبت به مردم گفت: «تودۀ انسان های نادان و بی دین، که از میان کثافت ها آمده اند می خواهند برای ما قانون بنویسند.»

ایندپندنتها (Independents)

در حالی که پرسبی ترین ها به جز چند استثناء پادشاهی محدود را مطلوب دانستند، ایندپندنتها، گروه اصلی مذهبی جمهوریخواه را به وجود آوردند. نظام کلیسایی ایندپندنتها، آن ها را به داشتن یک مشی دموکراتیک وامی داشت. گفته می شد وقتی مردم می توانند پیشوایان روحانی خود را انتخاب کنند، می توانند مقامات اجرایی سیاسی را نیز انتخاب کند.

رابرت براون، گروه ایندپندنتها را تشکیل داد. او گفت مسیحی ها می توانند هرگونه انجمن کلیسایی را تشکیل دهند و کلیسا باید حق داشته باشد روحانیت خود و شیوۀ پرستش را تنظیم کند؛ کلیسا انجمن داوطلبانۀ مؤمنان هم عقیده است. براون پشتیبانی حکومتی را برای کلیسا خواستار نشد. ایندپندنتها خواهان مدارای مذهبی برای همۀ مذهب ها بودند. آن ها گفتند هر گروه مذهبی اجازه دارد هرگونه عبادت دینی به عمل آورد بشرط آنکه مراسم عبادی آن ها بر نظم مدنی لطمه وارد نکند. البته همۀ ایندپندنتها در مسائل آیینی دموکراتیک نبودند و از این لحاظ فقط تنی چند از آن ها جایگاه مهم سیاسی یافتند. شمار ایندپندنتها چندان اهمیت وتأثیر نداشت.