نیکولو ماکیاولی: نظریه پرداز شهریار دغلباز و فریبکار
در پایان سده ی پانزدهم، ایتالیا از پنج دولت تشکیل شده بود و همه ی آن ها تقریبا قدرت یکسانی داشتند: ناپل، میلان، فلورانس، ونیز و مقر پاپ یا روم. این دولت ها از لحاظ اجتماعی-سیاسی وضع بسامانی نداشتند. درگیری های طبقاتی و فرقه ای این دولت ها را به آشوب کشانده بود. نظام های سیاسی متفاوتی به سرعت جای یکدیگر را می گرفتند و این وضع و حال، دولت های پنج گانه ی ایتالیا را در برابر تجاوز خارجی آسیب پذیر پرده کرده بود. اگر لازم بود که ایتالیا در راستای وحدت ملی، از جریان اصلی تحول تاریخی پیروی کند، این پنج دولت، به هر شکل ممکن باید متحد می شدند. به طور کلی همه می دانستند که این وحدت فقط از راه زور امکان پذیر است. بزرگترین مانع وحدت، دولت پاپ زیر فرمانروایی خود پاپ بود و این واحد از لحاظ جغرافیایی بی اهمیت قوی ترین و بهترین دولت از لحاظ مدیریت در ایتالیا شده بود.
در ایتالیای آن روز خودپرستی بی پروا، یگانه محرک و اساس کردار بود و آن را به حق جلوه می داد. دوره ای بود که به راستی می توان آن را دوره «حرامزاده ها و ماجراجویان» دانست؛ جامعه ای بود که به راستی نمایانگر سخن ارسطو بود که گفت: «آنگاه که انسان از قانون و عدالت جدا شد از همه حیوانات پست تر و بدتر است.»
ایتالیا که از لحاظ عقلی و هنری پیشگام اروپا بود، از نظر اخلاق و سیاست از بخش های دیگر اروپا عقب مانده تر بود. مردم آن، از نژادها و فرهنگ های گوناگون، به کل فاسد شده بودند. قدرت نظامی ایتالیا یکسره ار بین رفته بود. شهریاران آن بزدل و بزهکار بودند. کلیسای ایتالیا دنیاطلب و به درجه ای باورنکردنی فاسد شده بود. تفرقه های شدید و نیرنگ های بی امان کشور را از هم پاشیده بود. هیچ گونه وحدتی اجزای پریشان را به یکدیگر پیوند نمی داد.
ماکیاولی؛ پدر سیاست مدرن
نیکولو ماکیاولی (Nicolo Machiavelli)، فیلسوف و اندیشمند سیاسی ایتالیایی، به سال 1469 در فلورانس به دنیا آمد و در 1527 در گذشت. پدر او حقوق دانی علاقمند به ادبیات و تحت تاثیر نگرش اومانیستی بود. خانواده ی او به طبقه ی متوسط فلورانس در دوره ی رنسانس تعلق داشت. اساساً ماکیاولی را می توان بلندگوی آراء و اندیشه های سیاسی - اجتماعی دوران رنسانس دانست.
ماکیاولی از کودکی با آراء اومانیستی زمانه خود از طریق تعلیم و تربیت آشنا شد. او در جوانی به کار دیوانی پرداخت و به سال 1500 به مأموریت دیپلماتیک به دربار لویی دوازدهم (پادشاه فرانسه) فرستاده شد. از آن پس تا روز 7 نوامبر سال 1512 که رسماً از سمت خود در دیوان شهر معزول و اندکی پس از آن توقیف شد؛ به کار دیوانی و سیاسی و دیپلماتیک اشتغال داشت. با تغییر رژیم جمهوری در فلورانس به سال 1512، ماکیاولی به عنوان یکی از سیاستمداران آن رژیم برای مدتی زندانی و سپس خانه نشین شد و به چهره ای منفور بدل گردید.
ماکیاولی زندگی خود را صرف سیاست و وطنپرستی کرد. با اینحال برخی او را به اتهام حمایت از حکومت اقتدارگرا و ستمگر همواره مورد حمله قرار دادهاند. علت این امر جزوه کوچکی به نام شهریار (Prince) است که وی برای خانواده مدیچی (Medici) حاکمان فلورانس نوشتهاست. نبوغ سیاسی ماکیاولی بهوسیله اتهاماتی که در این باره به وی نسبت داده شده تحتالشعاع قرار گرفتهاست. از این روست که فرانسیس بیکن او را اینچنین میستاید:
ما به کسانی همچون ماکیاولی مدیونیم، که جهان سیاست و رهبران آن را آنطوری که هست به ما نشان میدهند، نه آنطوریکه باید باشد.
ماکیاولی اما توصیههای ضد اخلاقی نیز میکردهاست. بخشی از اندرزهای ماکیاولی به پادشاه دورانش در کتاب شهریار:
«داشتن صفات خوب چندان مهم نیست. مهم این است که پادشاه فن تظاهر به داشتن این صفات را خوب بلد باشد. حتی از این هم فراتر میروم و میگویم که اگر او حقیقتاً دارای صفات نیک باشد و به آنها عمل کند به ضررش تمام خواهد شد، در حالی که تظاهر به داشتن این گونه صفات نیک برایش سودآور است. مثلاً خیلی خوب است که انسان دلسوز، وفادار، باعاطفه، معتقد به مذهب و درستکار جلوه کند و باطناً هم چنین باشد. اما فکر انسان همیشه باید طوری معقول و مخیر بماند که اگر روزی بکار بردن عکس این صفات لازم شد به راحتی بتواند از خوی انسانی به خوی حیوانی برگردد و بیرحم و بیعاطفه و بیوفا و بیعقیده و نادرست باشد.»
![]()
هدف ماکیاولی عبارت بود از وحدت سراسری ایتالیا، یا وحدت ملی، و در راه دست یافتن به این هدف او آماده بود هر وسیله ای را به کار ببرد. به نظر ماکیاولی مصلحت سیاسی همیشه دلیل کافی برای عمل است.
ماکیاولی به فرانسه و اسپانیا به عنوان نمونه های عالی و ثبات نگاه کرد. او از این بیگانگان که در همان دورۀ زندگی او زادگاهش را در نور دیده و سبب آشفتگی سیاست های ایتالیا شده بودند، نفرت داشت و به عنوان سیاستمداری خردمند و واقع بین معتقد بود ایتالیایی ها باید با ملت های دیگر رقابت کنند. رقابت خانواده های آریستوکرات ایتالیا ساختار سیاسی ایتالیا را چنان ضعیف کرده بود که این سرزمین به آسانی طعمۀ دسیسه های پادشاهان کشورهای دیگر شد. ماکیاولی کوشید این اوضاع را دگرگون کند. به نظر او رسید تنها راه حل ممکن اتحاد سراسری ایتالیاست، که فقط با رهبری شهریاری امکان پذیر است که در راه این هدف با از خودگذشتگی مصممانه اقدام کند و هیچ گونه ملاحظۀ انسان دوستانه، اخلاقی، دینی یا نوع پرستانه نباید درکارش سستی آورد. اندیشۀ ماکیاولی وقتی به روشنی فهمیده خواهد شد که این نکته اساسی دانسته شود.
روش ماکیاولی
به عقیدۀ ماکیاولی روش درست بررسی علم سیاست، روش تاریخی است. بنابراین او به تاریخ روآورد و در گفتارها از تاریخ جمهوری روم موردهایی را انتخاب کرد و برای پشتوانه دار کردن استدلال خود از آن ها سود برد. او معتقد بود خواست ها و احساسات بشر در طول تاریخ یکسان می مانند، و به علت همانندی رخدادهای زندگی انسان ها همیشه راه حل های یکسانی را به کار می برند و رفتار یکسانی را همیشه تکرار می کنند. بنابراین به یاری اقتصاددان ها و سیاست شناس ها براساس الگوهای رفتار تکراری می توان یک علم اجتماعی برپا کرد. ماکیاولی معتقد بود هویت انسان در هر سن و در هر جا یکسان است و تحت تأثیر انگیزه های همانند و با ابزارهای مشابه می خواهد مسائل یکسانی را حل و رفع کند. او فکر می کرد بررسی گذشته برای دیدن نیازهای حال بسیار مفید و یاری رسان است و حتی پیش بینی آینده را آسان تر می کند. با این اندیشه، ماکیاولی مطالعۀ گذشته را آغاز کرد و در آن مواردی یافت که به نظرش می رسید با وضع و حال هم روزگارش کاملاً یکسان اند، و آن ها را عناصر حقیقت اساسی دانست. اما ماکیاولی کدام گذشته را مطالعه کرد؟ او به بررسی تاریخ یونان و روم، و دوران باستان کلاسیک پرداخت. اما این روی آوری چندان قوی و متقاعد کننده نیست. نتیجه گیری های او بیشتر از مدارک تاریخی به تجربه گرایی شخصی و عقل سلیم یا شعور عام مبتنی بود. او فقط به آن رخدادهای تاریخی باستان کلاسیک استناد کرد که نتیجه گیری های پیشین او از راه تجربۀ شخصی را تأیید می کردند. بسیاری از دیگر رخدادها با موارد تاریخ باستان به راحتی می تواند نظر ماکیاولی را خدشه دار کند.
اگرچه ماکیاولی بارها به رخدادهای تاریخی استناد کرد، اما خود تاریخ مورد نظر او نبود. تاریخ برای او وسیله ای بود تا در پشتوانه دار کردن نظریات خود از آن استفاده کند. نتیجه گیری های او مستقل است، در عین حال واقعیت های تاریخی زیادی را برای حمایت از نتایجی که می گیرد ردیف می کند. این روش بررسی را نمی توان روش تاریخی در مفهوم درست آن دانست. به گفتۀ ساباین: «او تاریخ را درست برای توضیح یا تأیید نتیجه ای به کاربرد که بدون رجوع به آن با مشاهدۀ خود به آن نتیجه رسیده بود.» دانینگ هم در این باره گفت: «روش ماکیاولی بیشتر در ظاهر تاریخی است تا به واقع. سرچشمۀ واقعی تفکر او توجهی است که به انسان و وضع حال زمان خود دارد.» با توجه به این گونه نظرها می توان گفت که رهیافت ماکیاولی به مسائل سیاسی بکل تاریخی نیست و در واقع رهیافتی است که بر تجربه گرایی شخصی مبتنی است که با روح تاریخ آمیخته شده است.
در سدۀ هفدهم که ماکیاولی و ماکیاولیسم به شدت منفور بود، ماکیاولی مورد انتقادهای تند بسیاری از نویسندگان قرار گرفت. ادبیات دورۀ الیزابت پر از شخصیت هایی است که بنا به درک و دریافت نویسنده از نظریات ماکیاولی نقش بازی کرده اند (مانند یاگو در اتللوی شکسپیر). ظاهراً در زبان انگلیسی اصطلاح عامیانۀ «نیک پیر» (Old Nick) به معنای شیطان از نام کوچک ماکیاولی، نیکولو، گرفته شده است.
![]()
حکومت شهریاری
ماکیاولی شکل های حکومت را در همان طبقه بندی کلاسیک ارسطو دانست: پادشاهی، آریستوکراسی، پولیتی؛ با فسادهای مربوط به هر یک از آن ها: تیرانی، اولیگارشی، دموکراسی، و مانند سیسرو و پولیبیوس به این نتیجه رسید که شکل مختلط حکومت بهترین و مناسب ترین حکومت است؛ اما در این باره به تفصیل بحث نکرد. او بیشتر به خصوصیات و امتیازات نسبی جمهوری ها و پادشاهی ها توجه کرد و در هر حال از حکومت استبدادی جانبداری ننمود. ماکیاولی معتقد بود حکومت جمهوری بهتر از پادشاهی نگهدارندۀ ایمان است. در آن صفات فرمانروا با اوضاع و احوال تغییر نمی کند، و می توان دید همیشه با نیازهای ویژۀ زمان ها کاملاً مناسب اند. به عقیدۀ ماکیاولی تودۀ مردم پشتیبان پادشاهی انتخابی است و این حکومت برای هدف استقلال مؤثرترین وسیله، و بسیار کمتر از حکومت آریستوکراسی ایجاد کنندۀ ناآرامی های داخلی است. او بر حسب واقع بینی خود معتقد بود یگانه انگیزۀ محرک طبقۀ حاکم در همۀ حکومت ها این است که اعمال کنندۀ اقتدار باشد، در حالی که تودۀ مردم فقط صلح و نظم و آرامش می خواهند.
برقراری تسلط کامل برای فرمانروای شهریاری نوبنیاد دشوار است. همه چیز به اوضاع خاص کشور و به شیوۀ دست یافتن فرمانروای جدید به قدرت سیاسی بستگی دارد. فرمانروایی که در جنگ پیروز می شود، موقعیت خود را وقتی آسان تر می تواند استوار کند که مردم کشور مغلوب یا تصرف شده زبان و سنت های مشترکی با او و اتباع او داشته باشند. در چنین وضعی، شرایط اجتماعی و فرهنگی مغلوبان از تغییر حاکمیت چندان تغییر نمی یابد. اما اگر زبان و سنت ها متفاوت باشند و اگر فرمانروای پیروز فرمان های خود را به زبانی غیر از زبان مغلوبان صادر کند و سنت های آن ها را هم به طور اساسی دگرگون کند، خیلی زود با نارضایی روبه رو می شود و موقعیت او به خطر می افتد. او پیوسته در معرض برخی دشمنی هاست و باید مخالفت را هر جا که باشد به شتاب سرکوبی کند. ناراضیان را باید با بی رحمی کامل از بین برد. اقدامات نیم بند برای این هدف فقط نارضایی را بیشتر می کند و قدرت مخالفان را کاملاً از بین نمی برد. فرمانروای جدید باید دسته های اقلیتی را جستجو و حمایت کند که در حکومت قبلی مورد سرکوبی قرار گرفته بودند، زیرا در مواردی که اکثریت از تحمیل ستمگری تازه ناراضی اند آن ها می توانند پایه های پشتیبانی از فرمانروای جدید را به وجود آورند. اما فرمانروا باید مواظب باشد در این مورد زیاده روی نکند، زیرا او به واقع نمی تواند و نباید به کسی اعتماد کند، و این قاعده ای اساسی و نهایی است که شهریار هرگز نباید آگاهانه قدرت کسی را بیفزاید که ممکن است بعد او را تهدید کند.
شهریار و فرمانروای پیروز که فرمانروایی خود را به مردم مغلوب تحمیل می کند، با مسائل خاصی روبه رو می شود. مردمانی که به ستمگری عادت کرده اند ممکن است از ستمگر جدید، شهریار جدید، راضی نباشند، اما چون الگوی اصلی زندگی آن ها به طور اساسی تغییر نمی کند، سازگاری با وضع جدید را دشوار نخواهند یافت. در مقابل، مردمی آزاد به علت از دست دادن آزادی خود از ستم شهریار جدید ناراضی خواهند بود. این گونه مردم به آسانی دست از آزادی خود برنمی کشند، و در راه حفظ یا بازیافت آن به هر صورت ممکن خواهند جنگید. ماکیاولی در فصل پنجم شهریار نوشت: «در جمهوری ها آزادگان پر جنبش تر و خشم آورتر و کین خواه ترند، و یاد آزادی دیرینه ایشان را آرام نخواهد نهاد... . [آن ها] نام آزادی و آداب و سنن دیرینۀ خود را از خاطر نخواهند برد، و هرگاه فرصتی دست داد به نام آن ها بر شهریار خواهند شورید، چنانکه مردم پیزا پس از صد سال انقیاد و بندگی بر ضد سیادت فلورانسی قیام کردند.» در چنین موردهایی، یگانه راه شهریار آن است که عادات و نهادهای مردم آزاد را به طور کامل نابود کند. او پس از «نابود کردن آن ها» می تواند دوباره اجتماع جدیدی را برپا کند که به ویروس آزادی مبتلا نباشد. «اصلاح» کار پرزحمتی است. مردم بنا به طبع محافظه کارند و در برابر هر نوع تغییر مقاومت می کنند. فرمانروای کامیاب باید پشتکار داشته باشد و در راه تغییر جامعه به خشونت عمل کند. تغییرات بزرگ امکان پذیر است، چنانکه کارهای موسی، کوروش، تی سیوس ورمولوس نشان داده است؛ و آنگاه که فرمانروا به هدفش رسید، مفتخر خواهد بود.
برخی فرمانروایان با خیانت و وحشیگری کامل به بالاترین موقعیت ها دست می یابند. اما این گونه روش ها بنیاد استواری به وجود نمی آورند؛ موفقیت درازمدت شهریاری که با این گونه روش ها به قدرت رسیده است به مهارتی بستگی دارد که بعد نشان دهد. از یک جهت، وحشیگری و ستمکاری گرچه ممکن است ضروری باشد، باید هوشمندانه، نه بدون احساس، به کار برده شود- کامل، یکباره و در مدت کوتاه. تداوم حکمرانی وحشت و خون به شکست هدف های فرمانروا می انجامد.
ستم را باید یکباره کرد تا مردم مزه آن را کوتاه تر بچشند و کمتر برنجند، اما لطف را باید کم کم مقرر داشت تا مردم بیشتر لذت ببرند.
او گفت گذشته از روش فرمانروا برای کسب قدرت و گذشته از نوع نظام حکومتی به وجود آمده، دو چیز برای حفظ قدرت دولت لازم است: قوانین خوب، و ارتش خوب. او نوشت: «پایه های اصلی همۀ دولت ها، جدید باشند یا قدیمی یا ترکیبی از آن دو، قوانین خوب و ارتش خوب است.» و تأکید کرد بی سلاح خوب، قانون خوب نمی تواند وجود داشته باشد. اما پایۀ نیروی نظامی توانا چیست؟ در این جا ماکیاولی موضوعی را مطرح کرد که بارها و بارها در نوشته های خود به آن اشاره می کند، موضوعی که به صورت وسواس فکری او درآمده بود: نیروهای نظامی باید از شهروند- سربازان تشکیل شوند «تنها سپاه خوب، سپاه ملی است.» او با وجود ناامیدی از تجربۀ ارتش ملی فلورانس در شکست 1512، به این نوع نیروی نظامی کاملاً اعتماد داشت و گفت که به نیروهای مزدور نمی توان اطمینان کرد، آن ها که فقط برای پول می جنگند عزت و شرف ندارند، «متفرق، جاه طلب، بی انضباط، پیمان شکن و دشمن ترس اند». فقط آن ها که در دفاع از میهن، شرف و عزت، و حفظ ناموس خود می جنگند، در جنگ از جان می گذرند، و سربازی که جان فدا نکند شکست می خورد. نیروهای کمکی چندان خوب نیستند، ارتشی که متعلق به حاکمی دیگر باشد فقط به آن حاکم وفادار است، و حتی اگر شهریار با استفاده از این نیروها در جنگی پیروز شود، به طور معمول وابستۀ شهریاری می شود که سربازانش را به یاری او فرستاده است. بهترین وظیفۀ فرمانروا تشکیل ارتشی توانمند و کارآمد است. سربازان او باید هر دو نوع آموزش نظامی و روانشناختی را بیابند. وانگهی باید در زمان صلح برای زمان جنگ آمادگی پیدا کنند. فرمانروایی که اسیر ضرورت های آنی است و پیشاپیش برای رویارویی با آن ها آماده نمی شود، به یقین جنگ ها را می بازد. ماکیاولی معتقد بود هدف اساسی سیاست شهریاران پیروزی در جنگ است.
ماکیاولی این هنر جنگاوری یا قدرت شهریاران را فضیلت یا به گفتۀ خودش «ویرچو» (Virtue) نامید.
ماکیاولی اندرزهایی به شهریاران داد که موجب بدنامی او طی سده ها شد. او به فرمانروایان توصیه کرد با استفاده از هر تاکتیک یا فنی که لازم باشد قدرت خود را حفظ کنند و گفت فرمانروایانی که در صدد تشکیل جامعه های مشترک المنافع کامل و زندگی آرمانی اند فقط وقت خود را تلف می کنند و در معرض خطر خواهند بود، زیرا طبع انسان، تحت تأثیر خواهش های خودخواهانه، مناسب این گونه کوشش ها نیست:
هرکس بخواهد در همه حال خوب باشد، در میان این همه ناخوبان سرنوشتی جز ناکامی نخواهد داشت. بنابراین، شهریاری که بخواهد شهریاری را از کف ندهد، باید شیوه های خوب نبودن را بیاموزد و هر جا که نیاز باشد، به کار بندد.
شهریار خردمند از دادن آزادی گسترده و بیش از اندازه خودداری می کند. در تحلیل نهایی، سخاوت و بخشش برتر از خست و امساک نیست. از فرمانروای مهربان و بخشنده مردم بزودی می رنجند، زیرا می فهمند که اسراف گری او را خود آن ها تأمین می کنند. فرمانروای خسیس بزودی درمی یابد مردم ممکن است از این صفت او ناراضی باشند، اما پس از بررسی این واقعیت را خواهند ستود که شهریار نسبت به مالکیت آن ها هوشیار و مراقب است. آن ها از این اقتصاد قدردانی خواهند کرد، و ثبات دولت بیشتر خواهد شد.
رابطۀ فرمانروا با مردم کاملاً مانند رابطۀ پدر با فرزندان است. اگر پدری خواهان انسجام خانواده و فرمانبرداری باشد، باید به استواری فرمانروایی کند. شهریار نباید مهربان باشد، زیرا مهربانی به سستی و آسان گیر تعبیر خواهد شد و نتیجۀ آن هرج و مرج است. شهریار باید پیوسته در نظر داشته باشد که بزرگترین مسئولیت او حفظ یگانگی و یکپارچگی دولت است. این مسئولیت اغلب ممکن است انجام اقداماتی را ضروری کند که در واقع آنچنان که به نظر می رسند ستمگرانه نیستند، یا دست کم به ستم بزرگتری که از هم گسستن هیئت سیاسی به بار می آورد ترجیح دارد.
ماکیاولی گفت که فرمانروایان ترجیح می دهند مردم هم آن ها را دوست داشته باشند و هم از آن ها بترسند. از این دو، ترس اهمیت بیشتری دارد و بهتر آن است آن ها بیشتر بترسند تا بیشتر دوست بدارند. ماکیاولی معتقد بود انسان موجودی ناسپاس، زبان باز، فریبکار، ترسو و سودجو است، و تا زمانی سرسپرده است که سودی به دست آورد؛ ممکن است مردم وفاداری خود را به فرمانروا اعلام کنند، اما همین که احساس کردند خطری از این وفاداری متوجه آن هاست، او را به زودی ترک می کنند. اما اگر از فرمانروا بترسند و به او احترام گذارند، جرأت کاری غیر از پشتیبانی از او نخواهند کرد. انسان ها از آزردن کسی که دوست دارند باکی ندارند، اما از آزردن کسی که از او بترسند پروا می کنند. زیرا «پستی نهاد مردم سبب می شود مهر را هر زمان که به سودشان باشد، بگسلند، اما هراس از کیفر، آن چیزی است که همیشه ترس را پایدار نگاه می دارد.» با این حال فرمانروا باید مراقب باشد که مورد تنفر قرار نگیرد، زیرا تنفر اساس پشتیبانی مردم را، که قدرت او متکی به آن است، ضعیف خواهد کرد. برای جلوگیری از این بدخواهی ها فرمانروا باید به اموال و ناموس اتباع خود احترام گذارد. ممکن است او برخی از اتباع را مجازات کند، و این کار را هم حتی با کشتن آن ها انجام دهد، اما از همه مهم تر او باید «از دست یازیدن به مالکیت و دارایی دیگران خودداری کند، زیرا انسان ها مرگ پدر را آسان تر فراموش می کنند تا از دست رفتن اموال موروثی را.»
بسیار خوب است که فرمانروا طبق قانون عمل کند و «درست پیمان باشد و در زندگی راست روش و بی نیرنگ»، اما هرگاه مجبور شد که مانند یک جانور عمل کند باید حیله گری روباه را با دلیری شیر درآمیزد. فرمانروا باید بازی کردن بازی هایی را یاد گیرد که به یقین دشمنانش بازی خواهند کرد: «بر شهریار است که بداند چگونه روش جانوران و انسان ها را نیک به کار بندد... زیرا با یکی از این دو پایدار نمی تواند بود.» او گفت که گذشتگان این معنا را در افسانه ها آورده اند: «[شهریار] باید هم شیوۀ روباه را بیاموزد و هم شیوۀ شیر را، زیرا شیر از دام ها نمی تواند بگریزد و روباه از چنگال گرگ ها. بنابراین، روباه باید بود و دام ها را شناخت و شیر باید بود و گرگ ها را رماند. آن ها که فقط شیوۀ شیر را در پیش می گیرند، از این نکته بی خبرند.» شهریار زیرک همیشه می تواند بهانۀ قابل قبولی برای شکستن عهد و پیمان خود بیابد. ماکیاولی گفت که «نمونه های جدید زیادی» می توان نشان داد که این مسئله را ثابت می کند. پس شهریار بی اعتقاد به نگهداشت پیمان، به هیچ رو فرمانروای بدی نیست به شرط آنکه هدف او در پیمان شکنی، هدفی در راستای تأمین حقوق دولت باشد.
با این حال، شهریار نباید در آشکارا قول و عهد خود را بشکند. او باید «ریاکار بزرگی» باشد. لازم هم نیست نسبت به مردم علاقه مندی زیادی نشان دهد، زیرا به راحتی می توان مردم را فریفت، به ویژه اگر فریفتار، ظاهر دغل نداشته باشد.
او توصیه کرده است، شهریار باید تصویر مطلوبی از خود در ذهن مردم بیافریند؛ باید به نظر رسد او دارای کمال، جسارت، عزم و قوت اراده است؛ باید شرایطی به وجود آورد تا همۀ شهروندان احساس کنند در هر وضعیت خطرناک می توانند به فرمانروای خود متکی باشند.
ماکیاولی گفت در صورت جنگ میان دو دولت همجوار، شهریار باید طرف یکی از آن دو را بگیرد. اگر ممکن باشد، او باید بازی توازن قدرت را با پشتیبانی از ضعیف تر بازی کند. او باید به هر حال از بی طرفی خودداری کند، زیرا در این صورت هر دو کشور از او متنفر خواهند شد، و آنگاه که جنگ به پایان رسد، احتمالاً مورد لطف پیروزمند. خطرناکترین جریان برای شهریار آن است که نتواند در مورد پشتیبانی از یکی از دو طرف جنگ، و همین طور در دیگر مسائل، تصمیم بگیرد. او هر چه انجام می دهد باید به سرعت انجام دهد. ضربه ای بی باکانه و خشن می تواند جنگ را به پیروزی برساند.
شهریار باید از چاپلوسی و کاسه لیسی اعضای خانوادۀ دربار خود جلوگیری کند. مشاوران شهریار می دانند که حامل خبرهای بد را بندرت دوست می دارند و بنابراین ممکن است آنچه را که فکر می کنند او می خواهد بشنود به او بگویند نه آنچه را که او باید بشنود. پادشاه محتاط در جمع مشاوران خود باید بیش از هر کمال و فضیلتی در جستجوی قابلیت اعتماد و درستکاری آن ها باشد، و باید نشان دهد لازم نیست کسی که توصیه و نظر سالم می دهد، گذشته از آنکه ممکن است دلپذیر باشد یا نه، نگران باشد.
ماکیاولی گفت بقای همیشگی دولت به پشتیبانی عدۀ زیادی بستگی دارد و برای این پشتیبانی هم تشکیل یک جمهوری لازم است، زیرا «اگر چه یک نفر به تنهایی» می تواند حکومتی را سازمان دهد، اما اگر مدیریت آن بر دوش یک نفر باقی بماند، این حکومت به درازا نمی کشد؛ پس بهتر است حکومت به عهدۀ عدۀ زیاد باشد...» ماکیاولی با اشاره به تاریخ جمهوری روم این مورد را نشان داد و گفت از تاریخ روم برای حل و رفع مسائل معاصر می توان درس هایی گرفت، زیرا طبع بشر هنوز هم همانی است که بود، و اوضاع و احوال هم مانند همان روزگاران یا چنان همانند با آن است که گذشته را راهنمای قابل اطمینان برای حال می کند.
آنگاه که فساد از بین برده شد و جمهوری به استواری برقرار گردید، معلوم خواهد شد می توان به مردم که کار درست انجام می دهند و داوری های خردمندانه می کنند اعتماد کرد. توانایی تصمیم گیری مردم محدود است. عامۀ مردم چندان خردمندی ندارند که سیاست های سطح بالا را بگذارند، اما در موضوع هایی که می توانند بفهمند، بر شهریاران برترند. «همین طور معتقدم می توان نتیجه گرفت... که هیچ انسان عاقلی هرگز به داوری عمومی دربارۀ مسائل خاص، مانند توزیع افتخارات و جاه و جلال نباید بی اعتنا باشد؛ زیرا در این گونه چیزها مردم هرگز خود را گول نمی زنند.» همچنین مردم با مسائلی که به حفظ و بقای دولت مربوط است عاقلانه برخورد می کنند و «اگر در گذاردن قانون، در تشکیل نهادهای مدنی و اساسنامه و نظامنامه های جدید شهریاران اهمیت دارند، در حفظ آن نهادها، قانون ها و نظامنامه ها مردم اهمیت دارند و به یقین برابر با آن هایی اند که ایجادگر آن نهادها و قانون ها بوده اند.» بدین ترتیب ماکیاولی از یک نظام جمهوری خاص جانبداری کرد.
به عقیدۀ ماکیاولی در تأمین ثبات دولت، دین، به گمان او نوع درست دین، می تواند ارزش زیادی داشته باشد. دین درست ایجادگر قداستی است که بدون آن پیمان ها و سوگندها بیهوده می شوند. دین وفاداری و یگانگی را بیشتر می کند و از حکومت جدایی ناپذیر است: «چون دین سبب تقویت و استحکام دولت می شود، شهریار باید آن را رواج دهد و به خود بندد. هر چیزی که موافق دین است، حتی اگر درست نباشد باید پذیرفته و تقویت شود. هر چه فرمانروایان خردمندتر باشند و راه و رسم طبیعی امور را بهتر دریابند، در این کار بیشتر می کوشند. انسان های با فراست مردم را به معجره ها مومن گردانیده اند.» نیک پیداست که قضاوت ماکیاولی دربارۀ دین کاملاً سود پرستانه است. او به «حقیقت» و به رستگاری ارواح علاقه ندارد. از نظر او دینی خوب است که از دولت پشتیبانی کند و به هدف های آن کمک نماید. ماکیاولی معتقد بود از لحاظ پشتیبانی از دولت، مسیحیت، در شکل اصیل، می توانست دین خوبی باشد، اما از خیلی پیش فضیلت خود را از دست داده است. ماکیاولی گفت تناقض تأسف انگیزی است، زیرا مسیحیانی که به مقر حکومت کلیسایی نزدیکترند (منظور او ایتالیایی هاست) کمتر از همه دیندارند. او از کلیسا و پاپ بسیار ناراضی بود؛ زیرا معتقد بود اگر بر سراسر ایتالیا یک حکومت فرمانروایی کند این کشور سعادتمند و یگانه خواهد بود، اما فرمانروایی کلیسا از وحدت و یگانگی جلوگیری می کند.
فرمانروای محتاط هرگز به پراکندگی و تفرقۀ داخل کشور دشمن به عنوان عاملی به سود خود اتکا نمی کند؛ زیرا ممکن است حمله به کشوری دستخوش تفرقه بسرعت مردم آن را متحد کند. فرمانروای پیروز، نباید دشمن شکست خورده را بیش از آنچه لازم است فرو افکند. زیرا مهار مردمی که به دشواری بر آن ها پیروزی حاصل شده سخت است. اما اگر بر مردمی قوی و آزاد پیروز شود، باید آن ها را نابود کند یا به هر صورت آرام کند. در این مورد اقدامات نیم بند خطرناک است، زیرا شکست خوردگان تحقیر شدن و از دست دادن آزادی خود را فراموش نمی کنند.
شهریار هر زمان که مصلحت دانست باید بی رحمانه از زور استفاده و برای دست یافتن به هدف های خود هر وسیله ای را به کار برد؛ شهریار باید با مهارت مردم را متقاعد کند و برای حفظ قدرت همیشه به زور متکی نباشد زیرا زور وسیلۀ بی کفایت و پرخرجی برای حکومت است، و در عین حال مردمی را که به دلایل منطقی قانع شده اند آسان تر از زور سرنیزه می توان اداره کرد؛ شهریار باید با قاطعیت عمل کند، چرا که یکی از مهم ترین عوامل شکست تردید است، اگر شهریار در انجام عملی قاطع، سریع و ثابت قدم باشد اما اشتباه کند بهتر از آن است که در نتیجۀ تردید و دودلی دچار ضعف و سستی شود؛ شهریار باید سپاه نیرومند ملی گرد آورد، زیرا کاملاً آشکار است که او نمی تواند بدون پشتیبانی سپاه نیرومند قاطعانه عمل کند؛ و شهریار باید سیاست را کاملاً از اخلاق جدا کند.
جایگاه ماکیاولی در تاریخ اندیشه ی سیاسی
نیکولو ماکیاولی چکیدۀ زمانۀ خود بود. او در مسلک کلبی یا بدبینی خونسردانه و حسابگرانه، در طبیعت گرایی روشن و آشکار، در فردگرایی افراطی، در مصلحت گرایی، جانبداری از تمدن کلاسیک، رد احکام دینی و فراطبیعی به سود فلسفۀ «اینجا و حالا» و در اخلاق لذت گرا- در همۀ این ویژگی ها و گرایش ها، از برجستگان نوزایی و تا حد بسیار زیادی، روح روزگار نو بود.
در واقع، اندیشۀ سیاسی نو با ماکیاولی آغاز شد. ماکیاولی بیش از هرکس دیگر، با وجود آنکه بدشواری یک نظریه پرداز سیاسی است، پدر نظریه ی سیاسی نو به شمار می رود. او نخستین کسی بود که اندیشۀ کاتولیکی سده های میانه را در مسائل سیاسی به طور قطع برید. ماکیاولی دولت را نهادی طبیعی می دانست که از درون عملکرد نیروهای طبیعی پدیدار شده است و در میان آن ها وجود دارد. او گفت اگر که فرمانروا و دولت او باید در رقابت بی امان زندگی برجا بمانند باید این نیروهای طبیعی را بشناسند و از آن ها استفاده کنند. در این جا ماکیاولی بنیاد اندیشۀ مارکس و آن نظریه پردازان سیاسی بعدی را گذاشت که سیاست را به بررسی کشاکش ها بر سر قدرت و کنترل آن ها تحویل دادند.
ماکیاولی در فلسفۀ سیاسی امکانات ویژۀ تازه ای به وجود آورد. پیش از او تصور می شد که قدرت سیاسی یا دولت برای دست یافتن به هدف های بسیار متعالی مانند عدالت، قانون، زندگی خوب و آزادی و غیره کار می کند. ماکیاولی همۀ این هدف های اخلاقی، دینی و فرهنگی دولت را به باد سپرد. او قدرت سیاسی را هدفی در خود دید و پژوهش خود را به جستجوی ابزارهای مناسب برای دست یافتن، حفظ کردن و گستراندن قدرت محدود کرد و قدرت را از اخلاق، دین و فراطبیعت جدا نمود. بین سیاست و اصول دینی بکل تفاوت گذاشت و دربارۀ نهادهای دینی به عنوان وسیلۀ سیاستمدار برای پشتوانه دار کردن ثبات و امنیت دولت بحث کرد. ماکیاولی سکیولاریست بود، اما به خلاف سکیولاریست های فضل فروش در شناخت کارکرد و تأثیر سیاسی دین تردید نکرد.
ماکیاولی منادی سیاست قدرت بود. براساس سیاست قدرت، سیاست دولت های بزرگ برحسب قواعد اخلاقی عمل نمی کند. گذشته از طرز رفتار انسان ها در روابط با یکدیگر، به یقین دولت ها در روابط با هم درست به همان شیوه عمل می کنند که ماکیاولی توصیف کرد. نادیده گرفتن واقعیت ها، سیاستمداران خوش بین و آرمانگرا را گرفتار دشواری های سیاسی آزارنده کرده است.
از لحاظ توجه به سیاست قدرت، ماکیاولی از معاصران خود تفاوت نداشت، نخستین کسی هم نبود که از کاربرد زور برای دست یافتن به هدف های ملی جانبداری کرد. او شاگرد خوب سزار بورژیا، فردیناند اسپانیایی، هنری هفتم پادشاه انگلستان، یا هر یک از شمار زیاد دیگر فرمانروایان جاه طلب دوران ها بود. ماکیاولی بدان سبب نامدار نشد که یگانۀ دوران بود، بلکه از آن جهت نامبردار شد که تاکتیک هایی را برای خود و نسل های آینده تعیین کرد. این تاکتیک ها را همگان باید برای دست یافتن به هدف هایشان به کار ببرند.
هدف ماکیاولی عبارت بود از وحدت سراسری ایتالیا، یا وحدت ملی، و در راه دست یافتن به این هدف او آماده بود هر وسیله ای را به کار ببرد. به نظر ماکیاولی مصلحت سیاسی همیشه دلیل کافی برای عمل است. دلیل عمدۀ ماکیاولی در شهریار و در گفتارهاست که در آن ها وحدت ملی را برای مردم خواسته است.
ماکیاولی به واقع انسان مهربانی بوده است. او با وجود آنکه زندگی خوب یا آزادی و دموکراسی برای شهروندان نخواست اما شهریاران را اندرز داد از مالکیت اتباع خود حفاظت کنند، از ناموس آن ها نگهداری نمایند، ثروت آن ها را افزایش دهند و هر جا ممکن باشد با ملایمت و منصفانه فرمانروایی کنند. البته او با گفتن اینکه جمهوری بهتر از پادشاهی است و مردم جمهوری با خردمندی باید در کارها دخالت کنند، از برخی سودمندی های دموکراسی جانبداری کرد، زیرا فکر می کرد این سودمندی ها تحت شرایط خاص به وحدت ملی و یکپارچگی سرزمینی کمک خواهند کرد.
در نوشته های ماکیاولی خردمندی سیاسی زیادی وجود دارد. او سیاست شناس را وامی دارد چیزها را آن طور که هستند ببیند، نه آن طور که می خواهد ببیند. نباید فقط این درس را از او گرفت که گفت هدف وسیله را توجیه می کند. برای مثال، او در اندرز به شهریاران که وضع و حال در تغییر، اصلاحات نهادی را ضروری خواهد کرد، خردمندی و هوشیاری زیادی را نشان داد. او نوشت: «ویرانی دولت ها... بدان سبب است که نهادهای خود را با تغییرات زمان هماهنگ نمی کنند. این گونه تغییرات... لازم اند، زیرا اوضاع و احوالی که لزوماً رخ می نمایند کل دولت را بر هم می زنند...»
ماکیاولی در توجه به وحدت سیاسی، بروشنی مفهوم حاکمیت، و عقیدۀ وابسته به آن، یعنی دولت ملی سرزمینی را مطرح کرد. در این مورد، او مفهوم فئودالی سلسله مراتب پیچیدۀ واحدهای به نسبت خودمختار را رد کرد و به جای آن یک اقتدار مرکزی قدرتمند پیش نهاد که از همۀ نهادهای موجود برتر بود و بر همۀ آن ها هرگونه صلاحیتی داشت. بنابراین براستی می توان ماکیاولی را پیشگام آموزۀ حاکمیت سیاسی دانست.
یکی دیگر از ویژگی های برجستۀ اندیشۀ سیاسی ماکیاولی، موجبیت اقتصادی بود. پیش از او، برخی از متفکران دربارۀ منافع اقتصادی به عنوان عامل قاطع روندهای سیاسی نوشته بودند، اما ماکیاولی بیشتر از آن ها این عقیده را مطرح کرد که انسان ها عمیقاً تحت تأثیر انگیزه های اقتصادی عمل می کنند. به عقیدۀ این فلورانسی، در همۀ رفتارهای سیاسی، آرمانگرایانه باشد یا غیر از آن، تأثیر عامل اقتصاد را معمولاً می توان به راحتی دید. او گفت در پشت همۀ مبارزات در راه آزادی، حکومت بر خود و حقوق انسان ها، همیشه تکاپوهای نوعی منافع اقتصادی را می توان تشخیص داد.
۱. منابع نوشته ها در مطلب «آغاز» آمده است.